هر کسی از ظن خود...
محمد علی ابطحی و نگاهش به طبيعت!
چند روزی بود ای دی اس ال چاکر را حالت قبض بد جوری گرفته بود . حالت قبض که میگم هم قبض روح شدن اینترنت سریع السیر است و هم قبض پرداخت نشده هزینه ماهانه آن .. این روز ها هر کس را می خواهی بترسانی یک قبض آبونمان آب و برق و تلفن به او نشان بده .. اول خودش قبض روح می شود بعدش آب و برق و تلفن او قطع .. قدیم ندیم ها در دهات ما چون کویری بودیم و یک قطره آب حکم کیمیا داشت همه جنگ و جدال ها بر سر آب بود حالا برق هم اضافه شده ، اعتیاد به تلفن و غیبت های چند ساعته تلفنی هم مزید بر آن گشته است . خدا رحمت کند مرحوم گراهام بل بزرگ که این تحفه را گذاشت در دامن ما آدمیان .. درد سرتان ندهم جزیی پول رسیده بود و پیش از آن که چاله چوله های زندگی دربست و قلمبه آن را ببلعد رفتم و ریختم در چاه ویل ای دی اس ال ... خلاص ... اولین صفحه ای که با وصل جدید نوبر کردم همین صفحه ای است که از بس جالب بود یک نسخه آن را البته بی ذکر ماخذ کش رفته ام تا شما هم اگر به هر دلیل ندیده اید آن را خوب دید بزنید و کیف بصر ببرید ! من که اسم این تابلو را گذاشته ام : هر کسی از ظن خود ... تا برداشت شما از آن هر چه بود توجیه داشته باشد . ظن بد داشتن گناه دارد اما جرم نیست ... جرم نیست که این گونه رواج یافته است ..
لطفا بفرماييد آقای ابطحی هنگام ديدن اين درخت به فکر ...؟! پناه بر خدا! آقای ابطحی! يکی از دوستان کانادايی من که با ديدن اين عکس گفت مگر در ايران عکاسی اروتيک آزاد است؟ به هر حال ما کاری نداريم به اين حرفها...زيارت قبول.


به محض این که حافظ منافع امریکا در ایران به بوش گفت از احمدی نژاد نامه دارد بوش فیوز پراند . تا خانم رایس بخواهد فیوز نو و نسوخته پیدا کند و آقای بوش را دوباره روبراه نماید رئیس جمهور ایالات متحده حد اقل یک ساعتی را در خاموشی محض سپری کرده بود .خاموشی ای که او را به یاد دوران ریاست پدرش می انداخت که ددی جان همه کاره بود و او در کناری نشسته و حسرت سلاطین مشرق زمین را می خورد که جد اندر جد و پدر به پسر و نوه و نتیجه و نبیره و ندیده سلطنت می کردند و آب هم از آب تکان نمی خورد و نیازی هم به جر زنی و تقلب در انتخابات و دستبرد زدن به صنادیق و واترگیت به بار آوردن و نتیجه آراء را تغییر دادن و از این شارلاتان بازی ها و پولتیک های مدرن و دیپلماتیک نبود . تا خانم رایس فیوز تازه بیاورد و بوش خاموش هفت پادشاه در خواب دیده را به هوش آورد ... تا به همت این وزیره سیه چرده ریزه میزه بد پک و پوز با چاک دهن ، بوش بی هوش به هوش آید هر چند لحظاتی بیش نگذشته بود اما در همین مدت قلیل عالم و آدم نفسی به راحت کشیده و استخوانی سبک کرده بودند ... اولین حرفی که بوش به زبان آورد این بود که : گفتند از کی نامه دارم ؟ و رایس گفت : از رئیس جمهور ایران !! با شنیدن این حرف نزدیک بود دوباره برق سه فاز از بوش بپرد که کاندولیزا به او چشمکی زد و گفت : خوف نکن مرد ! تو را به جان لورا dont wory و مرگ من to be relax ریلکس باش... . بوش که خود را در مقابل دو قسم جلاله یکی خانگی و دیگری دولتی و دیوانی دید تاب نیاورد و در حالی که دو تا چشمش بر قلمبیده و تازه شده بود اندازه دو تا دانه عدس قزوین خودمان گفت : ok هر چی تو بگی ! اما من هم تو را به اب و ابن و روح القدس و جک استراو مادر مرده اخیرا زمین خورده قسمت می دم اگر دیدی در نامه چیزی ناجور و ناهموار بود که احساس می کنی حال ما را می گیره و in the box ( تو قوطی ) می کنه قول بده که نخوانی و آن را از قلم بیندازی که من را دیگر طاقت شنیدن تهدید و تحقیر این رئیس نرو و لجوج و یک دنده نیست آن هم در انظار عالم و آدم که اگر بخواهد این جوری پیش برود چس مثقال آبرو هم که برای ما مانده - البته اگر مانده باشد - باد هوا خواهد شد و دیگر کسی علف هم برای ما خورد نخواهد کرد .. کاندولیزا گفت : مسیحتو شکر ! ما چیزی از آبرو در چنته نداریم که بخواهد از بین برود و از این بابت خیال شما ( bed ) تخت راحت باشه ... دفعه قبل که این آقا اگر یادتون باشه در woeman jan زنجان speak کرد ته آن را جارو کرد ... بوش گفت : اصلا می دونی چیه ؟ من نمی خوام این نامه را بخوانی ! رایس گفت : قربان اگه ما این نامه را نخوانیم ایرانی ها خودشون آن را برا ما read رید می کنن !! باور کنید بد جوری هم رید read می کنن ... جوری که هیچ کس تا به حال برا ما رید read نکرده ! می فهمین که چی می خوام بگم ... بوش گفت : چه فرق می کنه ؟ بالاخره این نامه ای است که اونا فرستادن و چون اونا فرستادن ما خودمون هم که رید بکنیم مثل اینه که اونا برا ما رید کرده باشن .. کاندولیزا می گوید : فرمایش شما کاملا صحیح است ... فراموش نکنین که به قول خود همونا این آش کشک خاله است بخوریم و نخوریم به حسابمون گذاشته می شه .. پس بهتر اینه که آن را read رید کنیم ... بوش مجاب شده و در جواب می گوید : اگر واقعا این طوره و همه چیز ok اوکیه نامه را خیلی شمرده برا من رید read کن ! خانم رایس که گویی منتظر این فرمان ملوکانه بود شروع کرد به رید کردن برای رئیس بوش ! اول خیلی آرام و شمرده رید می کرد اما هر چه جلوتر می رفت رید کردن او هم سریع تر می شد ...دقیقا مثل کسی که از چیزی دهانش آب افتاده باشد برا بوش رید می کرد ... اول کلمات را خوب می جوید و در دهان مز مزه می کرد و بعد آرام و شمرده به خورد بوش می داد تا در رید کردن چیزی برای رئیس خود کم نگذاشته باشه ... هر چند این اولین بار نبود که کاندولیزا برای بوش رید می کرد اما جوری بود که گویا بار اولشه چون لابلای رید کردن صداهایی هم از خودش در می آورد که بعدا چند نفری که آن دور و بر بودند گفتند به خاطر ترس بوده و این تیک عصبی را کاندولیزا از بچگی داشته که در این سن و سال هم دست از سرش بر نداشته ..... !!
در فرهنگ ما آدم خيلي موفق به کسي گفته مي شود که آقاي خودش باشد حال در مورد کسي چون کيومرث صابري که به گفته آقاي خاتمي گل آقاي ملت ايران بود چه مي توان گفت ؟! کيومرث صابري فومني هم آقاي خودش بود و هم گل آقاي ملت ايران.... نسب آقايي را از دو سو داشت ... به اين دليل آقاي خودش بود که نه بر اشتري سوار بود و نه چون خيلي از رجال زير بار و بليط کسي و يا جناح و جرياني قرار داشت ..... طوق غلامي کسي را به گردن نينداخته بود هر چند خداوندگاري قلم را در آن جوهر سبز رنگي که از دل و دماغ او بر کاغذ نقش مي بست با خود همراه داشت ... آن هايي که اهل نوشتن هستند با وجودي که نويسندگي برايشان تابويي پر از اعجاز نيست اما با اين وجود در برابر قلم گل آقا سراپا شگفتي و حيرت مي شدند چه رسد به کساني که با قلم و نوشتن سر و کاري هم نداشتند که وقتي به گل واژه هاي اين هنرمند فرهيخته مي رسيدند حق داشتند انگشت حيرت به دندان بگزند و سراپا تعجب شوند از اين که اين همه لطف و زيبايي و کلام نغز و شيرين و حکيمانه از کجا سر چشمه گرفته است ؟!
سابق بر اين خيلي ها زير چشم نازک مي کردند و با هزار ادا و اطوار و فيس و افاده و يک مقداري نگاه عاقل اندر سفيه که قاطي آن مي کردند مي گفتند دنيا دارد کرات آسماني را فتح مي کند و اتم را مي شکافد اما ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم و مسائل و موضوعاتي چون شک بين دو و سه ومبطلات نماز و حجاب زنان را نتوانسته ايم حل کنيم و همه وقتمان صرف اين قبيل امور مي شود .
تازه تلویزیون در آمده بود و ما هم یک دستگاه تلویزیون بلر به اندازه یک کمد گنده خریده بودیم ... خوب یادمه وقتی گوینده مردی بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد آ بی بی فوری چادرش را پیش می کشید و به قول خودش محکم رو می گرفت تا چشم نامحرم که داشت اخبار می گفت به او نیفتد .. پیرزن خیال می کرد چون او آن نامحرم را می بیند او هم که چشم به دوربین دوخته دارد او را دید می زند ...
خدا می داند با این قانون جدید که می گوید بد حجاب ها و مینی مانتو ها و شل حجاب ها را باید جریمه کرد و حقشون را کف دستشون گذاشت چند تا تولیدی این قبیل البسه و اقمشه قرار است وربشکنند و جنسشان که با هزار دل امید بریده اند و دوخته اند روی دستشان بماند که اگر البته با این همه کار حجاب در این ملک بسامان می شد عیبی نداشت .. گرفتاری این است که نه رضا خان توانست چادر از سر کسانی که قلبا به آن اعتقاد داشتند بردارد و نه امروز می شود بر سر کسی را با تمام وجود بی حجابی را نه تنها بد نمی داند که آن را به عنوان نشانه فرهنگ و تجدد قبول داردسایه حجاب انداخت .... واقعا در این ۲۷ سال که از انقلاب می گذرد ما چه می کردیم که دانش اتمی را کسب کردیم و به اصطلاح اتم را شکافتیم اما این یک قلم کار را موفق نشدیم سر و سامان ببخشیم آن هم در حالی که ابزار و اسباب فکری و فرهنگی و دینی این یکی را همه در داخل داشتیم و نیازی به وارد کردن آن از ینگه دنیا هم نبود ... زورمان به سخت ترین عنصر در طبیعت با بالاترین وزن مخصوص و چگالی رسید اما نتوانستیم این آدم های دو پایی که اسم ضعیفه هم روی آن ها گذاشته ایم را به راه آورده و غنی کنیم ... شاید علت گرفتاری و عامل این شکست این باشد که فکر کرده ایم هر دو مورد اعم از حجاب و اورانیوم را می شود باید با نیروی گریز از مرکز و سانتریفوژ به غنا رساند ...
هر يک از ما به نوعي خود را علامه دهر مي داند...... اگر قبول نداريد و حرف حقير را از سر غرض و مرض مي دانيد کاري که ندارد امتحان کنيد !! اين دفعه که در مجلس و محفلي با دوستان جمع شديد يک کلمه بپرانيد و بگوييد بمب اتم ! آن وقت مي بينيد چگونه مثل مور و ملخ انشتن پيدا مي شود و از سر و کولتان بالا مي رود و شروع مي کند از اتم گفتن و خواص ومضار آن را به اجمال و تفصيل شرح دادن که اگر دير بجنبيد في المجلس اتم را براي شما خواهند شکافت !!! پس پيش از آن که کار به جاهاي باريک بکشد و يکي از حضار بخواهد کار دستتان بدهد و سر و کارتان را بيندازد ان جا که عرب ني انداخت و در ضمن محض اين که خستگي هم در کرده باشيد تمارض کنيد و يک کلمه بگوييد آخ مادر کمرم !!! باور کنيد هنوز به ميم اول کمر نرسيده ايد ارتوپد است که گردتان مثل مار حلقه مي زند .... از صدر تا ذيل ذکور و اناث حاضر شروع مي کنند راجع به درد کمر و ديسک کمر و علت هاي آن افاضه نمودن.....حتي افرادي هم پيدا مي شوند با تلفظ ديکس و با اين وجود از رو نمي روند و جوري شما را در حضور جمع دراز کش کرده و معاينه اتان مي کنند که اگر کمي نا آشنا با حضرتشان باشيد فکر مي کنيد طرف هفت پشتش دکتر بوده است .... براي اين که نسخه ها تداخل پيدا نکند و اسباب درگيري لفظي و جنگ و جدال علمي بين حاضرين فراهم نگردد و اين همه دکتر اعصاب و روان و کمر به جان هم نيفتند و روانتان را به هم نريزند براي اين که حرف را عوض کنيد بگوييد روز گذشته منزل همسايه اتان را دزد زده است .... همان کساني که تا لحظه اي قبل دکتر و ارتوپد و خبره در اتم و اورانيوم و ايزوتوپ 235 و 238 !! بودند ناگهان تغيير ماهيت داده و تبديل مي شوند به عنصري کاملا امنيتي.... يک پليس تمام عيار که همه چيز در اين وادي حاليشه و کم و کسري در دانش افسري و جنايي و جرم شناسي ندارد ......چنان شروع مي کنند به داد سخن دادن که بله بايد چنين کرد و چنان کرد که فکر مي کنيد ده تا مدرک از دانشکده هاي بزرگ افسري در دنيا گرفته و دست هزار تا پوآرو و جاني دالر و 007 و جيمز باند را از پشت مي بندد ... براي رفع خستگي و بيشتر ايجاد تنوع هم که شده بگوييد شلغم .....خواهيدديدهمه شلغم شناس مي شوند ...... حالا بگوييد ابو علي سينا ! چنان حرف مي زنند که آدم فکر مي کند با شيخ الرئيس بيچاره پسر عمه دايي بوده اند.... بگوييد اسب بخار... برايتان از اسب بخار مي گويند..... بگوييد رخش... برايتان از اسب رستم مي گويند !!.... در مطلع مقال بي جهت نگفتم هر يک از ما فکر مي کند علامه دهر است .....
بر خلاف امروزي ها که مي گويند دوستي ، دوستي هاي قديم ، حقير که هيچ چيزم مثل آدم نيست مي گويم دشمني ، دشمني هاي قديم ......چون خيلي که طرف زهري مي شد و مثل گرگ تير خورده و مار زخمي امانش نبود انتقام بگيرد ،شبي ،نيمه شبي در پس ديواري خفت مي نشست و همين که سر و کله طرف سبز مي شد، با چاقوي به قول قدرت در فيلم گوزن ها دسته استخواني کار زنجونش از پشت زخمي مي زد و مي رفت ، تا بخواهي روي بگرداني و ضارب نسناس را بشناسي هفت تا کوچه هم گريخته بود .... نهايتا چه مي شد ؟ هيچ چيز ، خانه آخرش اين بود که دست و پا مي زدي و خلاص !! همه چيز ختم به قتل مي شد ....
اولين مطلب است و اگر آدم دل خود ندارد و دقت نکند چنان هو مي شود که
جواب اين هو را با هيچ هويي نمي تواند داد ... مخصوصا در اين ايام که صدها و بلکه هزار ها نويسنده جورواجور سر بلند کرده اند و به برکت اي تي و فضاي اينترنتي دست به نوشتن برده و دل به نويسندگي سپرده اند ..که اگر دير بجنبي و حواست نباشد چنان شوتت مي کنند که روبرتو کارلوس برزيلي رئال مادريدي هم به گردش نرسد ... به قول خودشان به چالشت مي کشند، پوزت را مي زنند و دمار از روزگارت در مي آورند ...
چند روزی است تخریب سنگ مزار شادروان شاعر معاصر احمد شاملو تبدیل به سوژه ای داغ شده است برای سایت ها و وبلاگ هایی که اکثرا از خارج کشور مدیریت می شود .. هر آدم عاقل به خوبی می تواند تحلیل کند که از این اتفاق چه کسانی بیشتر بهره می برند ؟! و اصولا تخریب سنگ قبر یک شاعر و روشنفکر چه خسارتی به جناح اپوزیسیون و مخالفین نظام وارد می کند که ما بخواهیم انجام آن را به جمهوری اسلامی نسبت بدهیم ؟! یعنی واقعا طرفداران جمهوری اسلامی کار دیگری غیر از این که یک سنگ قبر را تخریب کنند برای ضربه زدن به مخالفین خود بلد نیستند آن هم در شرایطی که قبر در گذشتگان بسیاری که بیشتر از شاملو هم با جمهوری اسلامی عناد می ورزیدند بی هیچ خدشه ای سر جایش قرار گرفته است ؟! از کجا معلوم این اقدام از جانب کسانی که دنبال بهانه و سوژه برای راه انداختن موج جدیدی از جنگ روانی علیه جمهوری اسلامی هستند سر نزده باشد ؟! کاری که انجام آن خیلی راحت است ... و اما نفس قضیه که تخریب سنگ مزار شاعری درد کشیده که یکی از فرزندان این آب و خاک است در شرایطی که دنیا به شخصیت های خود در رشته های مختلف ارج می نهد و از آن ها در محافل جهانی به عنوان یک سرمایه ملی بهره می برد عملی بسیار سخیف است ... هر کس با هر نیتی دست به این کار زده فقط عرض خود برده است زیرا نه تنها آسیبی به شاملو نرسانده بلکه این شخصیت را بار دیگر در معرض نگاه مجدد اندیشمندان و اهل قلم قرار داده تا باز هم از هنر و توان و اندیشه او بگویند و بر آن ارج نهند ...
آبی بی این را وقتی بچه بودیم برای ما می خواند ..هر کسی کار خودش بار خودش آتیش تو انبار خودش ... می گفت هر کس باید کار خودش را بکند .. راستش اون روزها چیزی از این کار خودش بار خودش نمی فهمیدیم .. بزرگتر هم که شدیم باز هم درست و حسابی از آن سر در نمی آوردیم تا این که زد و شد انقلاب .. باور کنید از صبح علی الطلوع انقلاب تا امروز هر چه گذشت این حرف آبی بی برایمان بیشتر و بیشتر معنی پیدا کرد .. هر جا می رفتم و به هر دوست و رفیقی سر می زدم می دیدم آبی بی بیچاره من راست می گفت که هر کسی کار خودش بار خودش آتیش تو انبار خودش ... می دیدم هیچکس سر کار خودش نیست .. همه چیز پس وارون - پس و رو - شده است .. درست صد و هشتاد درجه بر خلاف آن چه در ایران باستان بوده که آهنگر زاده و مسگر زاده و هر کس پدرش هر کاره بوده او هم باید همان کاره می شده است .. اگر خوش بین باشیم یک وجه این اجبار صنفی اهمیت تخصص داشتن در کار بوده است ... اما امروز چون تخصص اصلا و ابدا مهم نیست این طور شده که هیچ کی به هیچ کی هر کس هر کاری را بلد باشد یا نباشد بتواند انجام بدهد .. یادش به خیر آبی بی من چقدر می فهمید که ای کاش یک جو از معرفت سنتی آن پیر زن در مدیران و کارگزاران ما بود تا می فهمیدند آدرس را عوضی آمده اند و مرد کاری که سر آن هستند نیستند .

داستان کوتاهی برایتان نوشته ام با این گمان که شما را به یاد سگ ولگرد صادق هدایت خواهد انداخت ..اما وقتی دوباره و سه باره آن را خواندم دیدم این دم بریده قصه من با سگ ولگرد هدایت تفاوت هایی دارد ... درست است که در نهایت قساوت و سنگدلی دم او را با بیل خدانشناسی قطع کرده اما دیگر از گشنگی دنده هایش نزده بیرون ... درست است ولگرد است اما عوض کتک و تو سری خوردن ٬ سربازی نون و کباب شامی ای که مادرش داده با آن ناشتا شود و سفارش کرده در پادگان حتی نگذارد سرباز ها با او شریک شوند و به آن ناخنک بزنند را به او می دهد ... و فرق های دیگری که تا داستان را نخوانید گفتن آن فایده ندارد ...
ظريف بي تربيتي نوشته بود وبلاگ نويسي مثل استمنا ء کردن است ... استمناء همان ...... نوعي خود کفايي جنسي آستين سر خود !!