هر کسی از ظن خود...

 محمد علی ابطحی و نگاهش به طبيعت!

چند روزی بود ای دی اس ال چاکر را حالت قبض بد جوری گرفته بود . حالت قبض که میگم هم قبض روح شدن اینترنت سریع السیر است و هم قبض پرداخت نشده هزینه ماهانه آن .. این روز ها هر کس را می خواهی بترسانی یک قبض آبونمان آب و برق و تلفن به او نشان بده .. اول خودش قبض روح می شود بعدش آب و برق و تلفن او قطع .. قدیم ندیم ها در دهات ما چون کویری بودیم و یک قطره آب حکم کیمیا داشت همه جنگ و جدال ها بر سر آب بود حالا برق هم اضافه شده ، اعتیاد به تلفن و غیبت های چند ساعته تلفنی هم مزید بر آن گشته است . خدا رحمت کند مرحوم گراهام بل بزرگ که این تحفه را گذاشت در دامن ما آدمیان .. درد سرتان ندهم جزیی پول رسیده بود و پیش از آن که چاله چوله های زندگی دربست و قلمبه آن را ببلعد رفتم و ریختم در چاه ویل ای دی اس ال ... خلاص ... اولین صفحه ای که با وصل جدید  نوبر کردم همین صفحه ای است که از بس جالب بود یک نسخه آن را البته بی ذکر ماخذ کش رفته ام تا شما هم اگر به هر دلیل ندیده اید آن را خوب دید بزنید و کیف بصر ببرید ! من که اسم این تابلو را گذاشته ام : هر کسی از ظن خود ... تا برداشت شما از آن هر چه بود توجیه داشته باشد . ظن بد داشتن گناه دارد اما جرم نیست ... جرم نیست که این گونه رواج یافته است ..

 

نگاه پروشات به اين مساله!

لطفا بفرماييد آقای ابطحی هنگام ديدن اين درخت به فکر  ...؟! پناه بر خدا! آقای ابطحی! يکی از دوستان کانادايی من که با ديدن اين عکس گفت مگر در ايران عکاسی اروتيک آزاد است؟ به هر حال ما کاری نداريم به اين حرف​ها...زيارت قبول.

پس مسئوليت روزنامه ايران بر عهده کيست؟!

"مسئوليت روزنامه ايران بر عهده من نيست "

بيان اين مطلب آن هم از زبان وزير محترم ارشاد اسلامي که مسئوليت نظارت بر عملکرد تمام نشريات به طور عام و نظارت بر روزنامه ايران وابسته به خبرگزاري جمهوري اسلامي را به طور خاص بر عهده دارد، آن هم در دولتي اصولگرا جاي بسيار تعجب دارد. چگونه مي شود بخشي از مسئوليت يک وزارتخانه از آن گرفته شود و آن طور که نقل شده است در نهاد رياست جمهوري به کساني سپرده شود که هيچگونه نقش و اختياري در اين راستا ندارند؟!

چند ماه قبل را همه به ياد داريم که براي انتخاب مدير مسئول موسسه ايران، چه مناقشه اي بين وزير محترم ارشاد و مدير عامل خبرگزاري در گرفت و متاسفانه در آن کش و قوس ها، اين وزير ارشاد بود که مجبور به سکوت شد و قسمتي از مسئوليت مسلم خود را ناخواسته واگذار کرد، تمکينی که از شخصيتي چون صفار هرندي چنانچه پاي رئيس محترم جمهور در ميان نبود، امکان نداشت و نهايتا ميوه تلخي به بار آورد که امروز همه شاهديم. هر چند منابع مطلع اظهار داشته اند بزرگواراني چون آقاي سعيدلو معاون اجرايي و دکتر الهام سخنگو و رئيس دفتر رئيس جمهور در تضیيق دايره اختيارات وزير ارشاد در انتخاب مدير مسئول موسسه و روزنامه ايران نقش داشته اند اما اکنون تمام پرسش ها و گلايه ها پيش روي وزير ارشاد قرار گرفته و ايشان است که توسط نمايندگان مجلس و مردم به چالش کشيده مي شود. در اين اتفاق چند جهت قابل توجه وجود دارد:

1- رئيس جمهور محترم و اصول گرا هر چند مسئول صدر تا ذيل عملکرد کابينه و دولت است اما اين مسئوليت باعث نمي شود ايشان رعايت سلسله مراتب را نکرده و دست وزير خود در اداره صحيح و سليم زيرمجموعه اش را ببندد و کار را به جايي بکشاند که در روز مبادا کسي براي پاسخگويي به ملت در صحنه حاضر نباشد، همان گونه که امروز در ارتباط با موضوع کاريکاتور مندرج در روزنامه ايران، تنابنده اي مسئوليت نپذيرفته است.

2- بعضا ديده شده رئيس محترم جمهور در اتخاذ تصميم بدون مشورت با مسئول مستقيم آن، تعجيل مي کنند که نمونه بارز آن را در گشايش دفتر خبرگزاري CNN در تهران که وزارت ارشاد در دفاع از حضرتشان آن را تعطيل اعلام کرده بود، مشاهده کرديم، موضوعي که چنانچه با وزير محترم رايزني مي شد، هم مي توانست انجام شود و هم اين که در جنب خود حقوق متقابل بسياري را براي خبرگزاري هاي رسمي و غير رسمي خودي محقق نمايد.

3- موضوع صدور مجوز براي ورود زنان به ورزشگاهها که شاهد بوديم با عجله و بدون مطالعه و کار کارشناسي و مشورت با مسئولين مربوطه انجام گرفته که تبعات منفي مديريتي آن را ديديم. تذکر جدي علماي اعلام و مراجع عظيم الشان به رئيس جمهور که منتفي اعلام نمودن آن ابلاغيه را به دنبال داشت و موارد بسيار ديگری که بزرگواران در ستاد دولت بيشتر شاهد و ناظر بر آن بوده اند، از صلابت تصميمات رياست محترم جمهور خواهد کاست که اين در شان يک دولت مردمي نيست.

بي ترديد تکرار موارد مشابه باعث خواهد شد مسئولين و وزراي محترم ضمن سلب مسئوليت از خود، دلسرد شده و نتوانند اقدام لازم در جهت پيشگيري از بحران و همين طور مديريت بحران را انجام دهند.

می خواستم بکنم ... بازم می کنم ...

می خواستم بکنم ... بازم می کنم ... اصلا دلم می خواد بکنم

به محض این که حافظ منافع امریکا در ایران به بوش گفت از احمدی نژاد نامه دارد بوش فیوز پراند . تا خانم رایس بخواهد فیوز نو و نسوخته پیدا کند و آقای بوش را دوباره روبراه نماید رئیس جمهور ایالات متحده حد اقل یک ساعتی را در خاموشی محض سپری کرده بود .خاموشی ای که او را به یاد دوران ریاست پدرش می انداخت که ددی جان همه کاره بود و او در کناری نشسته و حسرت سلاطین مشرق زمین را می خورد که جد اندر جد و پدر به پسر و نوه و نتیجه و نبیره و ندیده سلطنت می کردند و آب هم از آب تکان نمی خورد و نیازی هم به جر زنی و تقلب در انتخابات و دستبرد  زدن به صنادیق و واترگیت به بار آوردن و  نتیجه آراء را تغییر دادن و از این شارلاتان بازی ها و پولتیک های مدرن و دیپلماتیک نبود . تا خانم رایس فیوز تازه بیاورد و بوش خاموش هفت پادشاه در خواب دیده را به هوش آورد ... تا به همت این وزیره سیه چرده ریزه میزه  بد پک و پوز با چاک دهن ، بوش بی هوش به هوش آید هر چند لحظاتی بیش نگذشته بود اما در همین مدت قلیل عالم و آدم نفسی به راحت کشیده و استخوانی سبک کرده بودند ... اولین حرفی  که بوش به زبان آورد این بود که : گفتند از کی نامه دارم ؟ و رایس گفت : از رئیس جمهور ایران !!  با شنیدن این حرف نزدیک بود دوباره برق سه فاز از بوش بپرد که کاندولیزا به او چشمکی زد و گفت : خوف نکن مرد ! تو را به جان لورا  dont wory  و مرگ من  to be relax ریلکس باش... . بوش که خود را در مقابل دو قسم جلاله یکی خانگی و دیگری دولتی و دیوانی دید تاب نیاورد و در حالی که دو تا چشمش بر قلمبیده و تازه شده بود  اندازه دو تا دانه عدس قزوین خودمان گفت : ok هر چی تو بگی ! اما من هم تو را به اب و ابن و روح القدس  و جک استراو مادر مرده اخیرا زمین خورده قسمت می دم اگر دیدی در نامه چیزی ناجور و ناهموار بود که احساس می کنی حال ما را می گیره  و in the box  ( تو قوطی ) می کنه قول بده که نخوانی و آن را از قلم بیندازی که من را دیگر طاقت شنیدن تهدید و تحقیر این رئیس نرو و لجوج و یک دنده نیست آن هم در انظار عالم و آدم که اگر بخواهد این جوری پیش برود چس مثقال آبرو هم که برای ما مانده - البته اگر مانده باشد - باد هوا خواهد شد  و دیگر کسی علف هم برای ما خورد نخواهد کرد .. کاندولیزا گفت : مسیحتو  شکر ! ما چیزی از آبرو در چنته نداریم که بخواهد از بین برود و از این بابت خیال شما   ( bed ) تخت راحت باشه ... دفعه قبل که این آقا اگر یادتون باشه در  woeman jan   زنجان   speak کرد  ته آن را جارو کرد ... بوش گفت : اصلا می دونی چیه ؟ من نمی خوام این نامه را بخوانی ! رایس گفت : قربان اگه ما این نامه را نخوانیم ایرانی ها خودشون آن را برا ما read رید می کنن !! باور کنید بد جوری هم رید read می کنن ... جوری که هیچ کس تا به حال برا ما رید  read نکرده ! می فهمین که چی می خوام بگم   ... بوش گفت : چه فرق می کنه ؟ بالاخره این نامه ای است که اونا فرستادن و چون اونا فرستادن  ما خودمون  هم که رید بکنیم مثل اینه که اونا برا ما رید کرده باشن .. کاندولیزا می گوید : فرمایش شما کاملا صحیح است  ... فراموش نکنین که به قول خود همونا این آش کشک خاله است بخوریم و نخوریم به حسابمون گذاشته می شه .. پس بهتر اینه که آن را read رید کنیم  ... بوش مجاب شده و در جواب می گوید :  اگر واقعا این طوره و همه چیز ok  اوکیه نامه را خیلی شمرده برا من رید  read کن !  خانم رایس که گویی منتظر این فرمان ملوکانه بود شروع کرد به رید کردن برای رئیس بوش !  اول خیلی آرام و شمرده رید می کرد اما هر چه جلوتر می رفت رید کردن او هم سریع تر می شد ...دقیقا مثل کسی که از چیزی دهانش آب افتاده باشد برا بوش رید می کرد ... اول کلمات را خوب می جوید و در دهان مز مزه می کرد و بعد  آرام و شمرده به خورد بوش می داد تا در رید کردن چیزی برای رئیس خود کم نگذاشته باشه ... هر چند این اولین بار نبود که کاندولیزا برای بوش رید می کرد اما جوری بود که گویا بار اولشه چون لابلای رید کردن صداهایی هم از خودش در می آورد که بعدا چند نفری که آن دور و بر بودند گفتند به خاطر ترس بوده و این تیک عصبی را کاندولیزا از بچگی داشته که در این سن و سال هم دست از سرش بر نداشته ..... !!
از خانم رایس رید کردن و از آقای بوش شنیدن ...
هر چند این صداها با رید کردن هم مخرج نبود اما هر کس می شنید فکر می کرد منشاء مشترک دارد ... از خانم رایس رید کردن و از آقای بوش شنیدن ... گاهی در خلال خواندن نامه بوش یک چیزهایی را بلغور می کرد که اگر کسی گوش شل می انداخت می توانست به وضوح بشنود که بوش می گوید :
i want do  ...... i wanted do    می خوام بکنم ... می خواستم بکنم ... خوب کردم کردم ... بازم می کنم ....یک مامور امنیتی که تازه وارد جلسه شده بود و خبر از چند و چون ماجرا نداشت وقتی دید دبلیو بوش دارد این حرف ها را خیلی آرام و یواشکی به کاندولیزا می گوید بدنش لرزید .. سرش را برد بیخ گوش بوش و گفت :
قربان حواستان باشه ! مجلس نیمه علنی است .. کمی مواظب باشید .. این حرف ها اگر به روزنامه ها بکشه کانه جریان کلی ( کلینتون ) و اون زنکه منشی او .... اصلا می فهمید دارید چی می گید ! هم حال و هم گذشتتون را دارید لکه دار می کنید ..
می خوام بکنم ... می خواستم بکنم .. بازم می کنم اقرار صریح به انحراف و فساد اخلاقیه اون هم با این دمامه !! بد تر کیب که اگر مردم بفهمن به سلیقه شما صفر می دن و همین چند تا آدمی هم که به شما رای دادن از کرده خود نادم می شن... پی لیز تیک کر قربان !  please take care !مراقب باشید ! بوش که دید بد جوری دارد بی جهت تو هچل می افتد و آش نخورده و دهان سوخته می شود و همین دو تا کلمه ممکنه کار دستش بدهد و بد نامی به بار آورد به مامور امنیتی گفت :دانکی جان ! چرا دو سنتیت  کجه ؟چی داری می گی ؟! مرتیکه ؟ اول گوش بده ببین کاندولیزا چی داره می گه بعد در مورد جواب من قضاوت کن ! او داره نامه اون نیم وجبی مخل آرامش و ضد حال زن قهار به همه ما را می خونه که به ما گفته پوست سرخ پوست های بو گندو را غلفتی کنده ایم و در ویتنام چه غلط ها نکرده ایم و در گوانتانامو چه بلاها سر زندانی ها نیاورده ایم و در ابوغریب چه و چه وچه ... و من در جواب او دارم می گم : می خواستم بکنم .. بازم می کنم ... خوب کردم کردم ... دوباره هم می کنم ... تا جون داشته باشم و زورم برسه می کنم .. مگه این که مثل ددی زوارم در بره و پیر بشم و نتونم که تازه اون وقت هم میدم دست یکی که می تونه بکنه .. اصلا می دم پسرم بکنه ...
مامور امنیتی می گوید : همه این ها درست .. من هم دربست قبول دارم .. اصلا every think is ok بالاتر از این که نمیشه ، می شه ؟! اما برا آدم هایی مثل ما امریکایی ها که مشهوریم  بند تنبانمان شله .. مخصوصا که این زنکه حریص هم اینجا نشسته درست نیست الفاظ دو پهلو به کار ببریم .. مردم بد بر می دارن .. مخصوصا که کاندولیزا در و بستی هم نداره وبا یک اشاره .. آن هم یک اشاره اسمال smal  تسلیمه .. ممکنه به خودش بگیره و به شما گیر بده ... اون وقت دانکی بیار و باقلی بار کن
smalخودمون  را می گی یا اسمال ایرونی ها را ؟
بوش که چند کلمه فارسی  از بس صحبت های احمدی نژاد را گوش کرده بلد شده براق می شود و به مامور امنیتی می گوید :
ویچ اسمال ؟  کدام اسمال ؟ اسمال smalخودمون را می گی یا اسمال ایرونی ها را ؟
مامور امنیتی می گوید :غرض smal  خودمون بود .. اما باور کنید اسمال ایرونی ها هم که باشه این کاندولیزایی که من می شناسم همان طور که گفتم با یک اشاره  finished  تمومه ...
جرج بوش می گوید : مردک لبت را گاز بگیر .. لااقل در این یک مورد که پای کاندولی با ما در میونه گاز بگیر !کاندولیزا که غرق خواندن نامه است وقتی کلمات گاز گرفتن و لب را می شنود که از میان دولب رئیس بیرونم می آید  آن هم با یک مردکه لندهور گردن کلفت عبرت قلچماق ... حواسش پرت می شود و سر سطر را گم می کند و زیر چشمی به بوش نگاه می کند ..
بوش که احساس می کند احیانا اتفاقی باید افتاده باشد که کاندولی این طور به او نگاه می کند چشمکی به کاندولیزا می زند و کاندولیزا هم این بار با شوق بیشتری شروع می کند به ادامه نامه ...
مامور امنیتی به بوش می گوید :
عرض نکردم قربان یک اشاره  این آف .. کفایت است ؟!
خانم رایس کم کم رسیده به صفحات آخر نامه 18 صفحه ای .. به آن جا که رئیس جمهور ایران بعد از این که خوب به آقای بوش ضد حال زده دارد او را می چلاند و کیسه می کشد و حسابی عرقش را می گیرد ..  آن جایی که به او می گوید :
مرتیکه الاغ ! بهتره آدم بشی و از خر شیطون که البته بزرگ بزرگش خودتی پیاده بشی ! یعنی در اصل از خود خرت پیاده بشی ! یک ذره دین و ایمون ولو مسیحی ! داشته باش .. این قدر بی آبرویی نکن ! گذر پوست بالاخره به دباغ خونه می افته .. روزی میاد که پدر تو را هم مثل پدر پدرت ملت در بیارن ..اگر جرات داری ولو برا چند دقیقه هم که شده بیا خاور میانه .. اون وقت خواهی دید مردم  بلایی سرت در میارن که تو تاریخ  جیبی و فسقلی امریکا بنویسن .. مرتیکه بی شرم آدمکش ! تو را چه به افغانستان و عراق .. پدرت افغانی بوده .. مادرت افغانی و عراقی بوده که دس بر نمی داری ؟ اگه مردی و واقعا ادعات می شه راه بیفت سری بزن به کوه های هرات و کابل و قند هار و مزار شریف !! برا چند دقیقه هم که شده برو تکریت .. تا ببینی یک من آرد چند تا نون می شه ؟ تو واشنگتن نشستی و رجز می خونی فکر کردی کسی هستی ؟ این که هر سگی در خونه خودش پهلونه .. مردی برو فلوجه .. تا نشونت بدن کاندولیزا به چند ؟
بوش که طاقتش طاق شده بود و از آن چه می ترسید به سرش می آمد به کاندولیزا گفت
: پیلیز دونت رید ! لطفا دیگه بسه .. رید نکن ! تا همین جا که رید کردی برا ما کافیه ! این رئیس ایرونی نیم وجبی تا دلت بخواد از فردا این حرف ها را دور دنیا واسه ما رید می کنه .. تو دیگه داغ ما را تازه نکن .. اصلا این جوری همه جا وانمود کن که ما نامه را رید نکرده ایم... و قرار هم نیست آن را رید کنیم .. اگر خواستن خودشون برای همه رید کنن ..
کاندولیزا که خواندن نامه را قطع کرده بود دوباره برگشت اول نامه و شروع کرد همان جملاتی را خواند که بوش بعد از شنیدن آن گفته بود :

می خواستم بکنم .. می خوام بکنم .. بازم می کنم .. دلم می خواد بکنم .. اصلا دلم می خواسته بکنم .. بازم می کنم ..
اما جرج بوش که حسابی حالش گرفته بود این بار به جای گفتن این کلمات به کاندولیزا تند شد و گفت :
می گم رید نکن ! بازم داری رید می کنی ؟
کاندولیزا می گوید : به سرتان قسم رید نکردم قربان .. داشتم برای شما ری پیت می کردم ... تکرار می کردم ..
بوش وقتی این را می شنود با روی باز و خندان می گوید :
ok  متوجه نبودم .. حالا که این طوره من هم برای شما ری پیت می کنم :
می خواستم بکنم ... بازم می کنم ... اصلا دلم می خواد بکنم .

و این گونه کار خواندن نامه به پایان می رسد .. هر چند تازه اول رید کردن آن ها فرا رسیده ....

همه یک جورایی با کتاب شده اند

همه یک جورایی با کتاب شده اند

خور و خواب تنها طریق دد است
خور و خواب و خواندن طریق بشر
*

یک ملاحظه کوچک و بعد یا علی مدد می رویم سر اصل مطلب ....
و اما ملاحظه کوچک : دد در لغت فارسی به حیوانات گفته می شود اما آن طرف دنیا به پدر وباباجونشان  دد و ددی می گویند که با یک حساب باریک معادله این جور جفت و جور می شود که حیوان در لسان ما همان بابا جون در زبان خارجی هاست .. حالا تا ته داستان را خودتان بخوانید .. ما گفتیم دال و شما بروید تا دال آباد ..  تا انتهای معنا!!
و حالا اصل مطلب : نمایشگاه کتاب هم به سنت همه ساله و در همان جای سابق !! علیرغم این همه داد و فترات که برای جابجا کردن آن شهردار سابق و رئیس جمهور لاحق کشیدند و آن موقع چون زورشان نمی رسید و شهرداری دستش از دامن  دولت کوتاه بود نشد که نشد و حالا هم که همان جناب شهردار زده و شده اند رئیس دولت باز هم مثل این که می خواهد نشود که با این حساب نتیجه می گیریم  کار در جای دیگر گیر دارد ...جایی که مامن و ماوای همه گیر ها را باید در آن جستجو کرد ..  این که آن جا کجاست ربک یعلم !!
و اما عنوان شایسته و اسم با مسمای نمایش و نمایشگاه بر کتاب و مطبوعات هم از آن عناوینی است که خدا خواسته  با مسمی در آمده است . کتاب را که تا دنیا دنیا بوده برای خواندن بوده حالا عنوان نمایش به آن داده اند خیلی جالب است .. درست هم هست زیرا در این ملک که کتاب نویس را  هفت تا سوراخ قایم می کنند تا خدای نا کرده چشم نامحرم به او نیفتد و رنگ آفتاب و مهتاب نبیند لابد که کتاب را هم باید به جای خواندن دید زد و  نمایش داد .. این به پای آن در !! .
نمایشگاه کتاب  مفرس بر وزن معرب !! یا پارسی شده همان گالری است که خارجی ها می گویند .. همان ها که به دد هم با با لقب می دهند .. گالری یا نمایشگاه جایی است که همه می روند برای دید زدن و تماشا کردن .. مثل مبل و تختخواب و میز توالت و از این دست کالا .. کتاب هم بله !! یک چیزی شده در همین مایه ها .. به قول معروف اگر برای اصحاب قلم و اهالی مطالعه و تحقیق آب ندارد برای عده ای بلال فروش و چغاله فروش و پفکی و چیپس و ساندویچ فروش و لواشکی و باقلایی و ... نان دارد . این چند روزه چنان می فروشند که اگر تا ته سال هم نفروشند اتفاقی در معادله سود و زیان آن ها نخواهد افتاد .
و اما این که چرا گفته می شود نمایشگاه کتاب ؟باید هم نمایشگاه باشد .. مگر در عصر تولید انبوه که دامن کتاب را هم گرفته و مانند سری دوزی لباس پشت سرم کتاب سر هم بندی شده و در می آید اسم دیگری هم می شود بر آن گذاشت .. قدیم نیست که زیر نور شمع و فانوس و چراغ گرد سوز سال ها بنشینند و فکر و ذکرشان را روی هم بریزند تا بتوانند یک کتاب دست نویس مشت تالیف کنند .. کامپیوتر و تایپ سریع و از آن بالاتر بیش از 200 میلیارد صفحه اطلاعات  که در انبار الکترونیک اینترنت تل انبار شده مزید بر علت گشته  تا هر کس از خانه قهر کرد و هوس نوشتن و تالیف کتاب به سرش زد  چشم به هم زدنی بشود مولف و محقق و نویسنده و محصول و میوه کارش را هم تازه با هزار الپ و تلپ به معرض نمایش بگذارد ...
قدیم ها وقتی می خواستند یکی را خیلی خوار و خفیف کنند به او می گفتند لا کتاب ! اما حالا مگر می شود به کسی گفت لا کتاب ...
همه یک جورایی با کتاب شده اند .. آن هم با این همه کتاب که دارد از در و دیوار نمایشگاه بالا می رود ..

*مصرع دوم از برساخته های گل خانم است !

آقاي خود و گل آقاي ملت

 

کيومرث صابري فومني هم آقاي خودش بود و هم گل آقاي ملت ايران

در فرهنگ ما آدم خيلي موفق به کسي گفته مي شود که آقاي خودش باشد حال در مورد کسي چون کيومرث صابري که به گفته آقاي خاتمي گل آقاي ملت ايران بود چه مي توان گفت  ؟! کيومرث صابري فومني هم آقاي خودش بود و هم گل آقاي ملت ايران.... نسب آقايي را از دو سو داشت ... به اين دليل آقاي خودش بود که نه بر اشتري سوار بود و نه چون خيلي  از رجال زير بار و بليط کسي و يا جناح و جرياني قرار داشت .....  طوق غلامي کسي را به گردن نينداخته بود هر چند خداوندگاري قلم را  در آن جوهر سبز رنگي که از دل و دماغ او بر کاغذ نقش مي بست با خود همراه داشت ... آن هايي که اهل نوشتن هستند با وجودي که نويسندگي برايشان تابويي پر از اعجاز نيست اما با اين وجود در برابر قلم گل آقا سراپا شگفتي و حيرت مي شدند چه رسد به کساني که با قلم و نوشتن سر و کاري هم نداشتند که وقتي به  گل واژه هاي اين هنرمند فرهيخته مي رسيدند حق داشتند انگشت حيرت به دندان بگزند و سراپا تعجب شوند از اين که اين همه لطف و زيبايي و کلام نغز و شيرين و حکيمانه از کجا سر چشمه گرفته است ؟!
در فرهنگ ما به خصوص در قلمرو کلام و کلمه بيشتر هنر گرياندن رواج داشته و ممارست شده تا خنداندن اما براي گل آقا اين کار سخت نبود . خنده را بر لب ها مي کاشت و گاهي آدم را تا مرز روده بر شدن هم جلو مي برد ... طنز گل آقا با شوخي تفاوت داشت و به همين دليل بود که جدي ترين رتبه طنز را در فرهنگ و ادبيات فارسي رقم مي زد ...
گل آقا در زمانه اي به طنز پرداخت که يکي از جدي ترين و عبوس ترين دوره هاي تاريخ اين مرز و بوم بود .  در زمانه اي به سوژه يابي براي طنز لطيف و در عين حال گزنده خود پرداخت که سوژه ها با کسي شوخي نداشتند و بعضا با هفت من عسل هم نمي شد آن ها را قورت داد .
در زمانه اي که هر سخن طنز را اگر نويسنده دير مي جنبيد به حساب تبليغات بر آمده از آن سوي مرزها مي گذاشتند و او را به عنوان مزدوري قلم به دست که وظيفه تخريب شخصيت ها را به عهده گرفته گوشمالي مي دادند ... اما گل آقا آن قدر مورد اطمينان و اعتماد بود که در چنان شرايطي مصونيت داشت ...   او موفق شد آدم هايي را بخنداند که اصولا با خنديدن رابطه نداشتند و آن را نماد سبک سري و جلف بودن و نوعي غرب زدگي و فرومايگي مي دانستند .
جنگي سخت در گرفته بود ، حزب بعث عراق شهر ها را مي زد ، مردم بي دفاع را از دم تيغ مي گذراند ، بمب هاي ميکروبي و شيميايي بر سر ملت مظلوم مي ريخت ، همه جا را بوي باروت و تخريب و آوار و ويراني و فنا پر کرده بود ، دل ها گرفته بود و غمي جانکاه جان ها را مي خست  و مثل خوره ذره ذره از درون مي خورد و تهي مي کرد و در آن وانفسا واقعا جرات مي خواست کسي بتواند لب به مطايبه بگشايد و مجلسي را که عزادار کشتگان خويش است از خنده  ناگهان به ريسه ببرد ...  همه آدم ها در عين حال که جدي شده بودند نياز به خنده داشتند اما مرد مي خواست که شهامت خنداندن آن ها را داشته باشد ... تنها گل آقا بود که مرد اين ميدان بود ...
ماهيت مذهبي و ديني نظام  شخصيت ها را درون هاله اي از تقدس به طور نا خود آگاه فرو برده و به دور آن ها حريمي کشيده بود که نمي شد از آن به سادگي گذشت اما گل آقا از آن مي گذشت  ...  ديوار صوتي تابوها را مي شکست... شيشه هاي ضخيم برج هاي عاج بسياري از مسئولين را فرو مي ريخت و شجاعانه خود را به آن ها مي رساند ، يقه اشان را مي گرفت و کشان کشان مي آوردشان ميان جمعيت ، بين مردم و برشان مي گرداند به جاي اول و تحويل مردمي مي داد که آن ها را به مدارج بالاي دولتي رسانيده بودند ...  تنها گل آقا بود که ثابت کرد هيچ تشخصي بين آن ها و ملت وجود ندارد ...
وقتي معاون اول رئيس جمهور را در هيئت يک کاريکاتور به مردم نشان مي داد قند تو دل ملت آب مي شد چون باز مي فهميدند و احساس مي کردند انقلاب کرده اند ، انقلابي  که اجازه مي داد مسئولان را به نقد بکشند ، ضعف ها و نواقص آن ها را به يادشان بيندازند تا ديگر کسي گردن کلفتي نکند و تو ژست براي مردم نرود که اگر  هم رفته بود طنز گل آقا او را بيرون مي آورد ...  طنز گل آقا  طنزي موج خيز بود و راه را بر جدا کردن خرجي مسئولان ازمردم مي بست و نمي گذاشت کسي هوس کند از يادش برود که بوده و که هست ، از کجا آمده و به کجا خواهد رفت  .... طنز گل آقا اجازه نمي داد خيلي چيز ها از ياد خيلي آدم ها برود ....   او مي دانست رمز و راز استبداد و مستبد شدن چيست . به خوبي دريافته بود و از متن تاريخ کهن ايران اين حقيقت را کاويده و جسته بود که چگونه عده اي با زور مردم بالا مي آيند و بعد ديگر گوششان بدهکار ملتي که ولي نعمت آن ها است نيست ... گل آقا نمي گذاشت خيلي چيز ها از ياد خيلي آدم ها برود ..   روحش شاد و يادش گرامي باد مردي که جديت را در طنز به نهايت رساند ...

با حجاب فقط نمي توان بي حجاب بود !!

با حجاب فقط نمي توان بي حجاب بود !!

سابق بر اين خيلي ها زير چشم نازک مي کردند و با هزار ادا و اطوار و فيس و افاده و يک مقداري نگاه عاقل اندر سفيه که قاطي آن مي کردند مي گفتند دنيا دارد کرات آسماني را فتح مي کند و اتم را مي شکافد اما ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم و مسائل و موضوعاتي چون شک بين دو و سه ومبطلات نماز و حجاب زنان را نتوانسته ايم حل کنيم و همه وقتمان صرف اين قبيل امور مي شود .
آن ها مي گفتند مگر با حجاب مي شود ترقي کرد ؟ مگر با حجاب مي شود به کره ماه رفت ؟ مگر با حجاب مي شود به قرن اتم ورود کرد ؟ مگر با حجاب مي شود پشت ماشين نشست و مثل آقايان رانندگي کرد ؟ مگر با حجاب مي شود ورزش کزد ؟ و هزار اما و اگر و مگر ديگر .... اما حالا که ما اتم را هم شکافتيم و موشک دور برد هم ساختيم و در دانش هسته اي هم بين يک تا صد تمام مدارج علمي را پيموديم اين جماعت پر مدعا چه حرفي دارند بزنند جز اين که بگويند درست است که :
با حجاب مي شود اتم را هم شکافت و با حجاب مي شود موشک دور برد هم ساخت و با حجاب مي شود رانندگي هم کرد و با حجاب مي شود کار اداري هم شانه به شانه مردها داشت و با حجاب مي شود ورزش هم کرد و با حجاب مي شود به ورزشگاه هم رفت و با حجاب مي شود همه کارهايي که آقايان  در جامعه انجام مي دهند را انجام داد  ...اما و اما و اما  با حجاب هر گز و هرگز و هرگز نمي شود  مثل مردها بي حجاب بود ..
درست هم مي گويند ....  ما هم اين را تاييد مي کنيم و همراه آن ها مي گوييم با
حجاب هرگز نمي توان بي حجاب بود .

مهر استفاده اختصاصی بر دانش بشری !!

دل هرذره ...

Go to fullsize image

دل هرذره را که بشکافی      آفتابیش در میان بینی

قرن ها پیش از این شیخ الرئیس ابو علی سینا و  مولانا جلال الدین بلخی در آثار شریف خود اشارتی داشتند به اتم و انرژی آفتاب وشی که خدا در نهاد این ذره ناپیدا  نهاده است . تردید ندارم اگر مناسبات امروز بر روزگار مولانا سیطره می داشت بیان این مقوله به عنوان ورود در مطالعات اتمی و فن آوری هسته ای قلمداد می شد و عده ای از آن سوی دنیا این عارف عالیجاه ایران را از ورود مجدد به منطقه ممنوعه اتم منع می کردند و چنانچه تمکین نمی کرد او و هفتاد من مثنوی اش را تحویل شورای امنیت می دادند تا این لو لو خور خوره جهانی دروازه بلخ را به روی شاعر ببندد و او را از اطعمه و اشربه که نیاز هر تنابنده ای است برای دوام حیات محروم سازند . در عهد مولانا می بینیم که نه تنها چنین موانعی وجود ندارد که از این بیان با هزار به به و چهچه استقبال علمی و ادبی هم می شود .
اما امروز ... وقتی چند جوان دانشمند ایرانی در حوزه ای غیر از قلمرو شعر و ادب و عرفان به همین مقوله می رسند تا بتوانند دل هر ذره را بشکافند و از این نعمت خدادادی در عرصه های مختلف بهره بر گیرند صدای عالم و آدم در می آید که : ورود ممنوع ! حالا چرا ورود ممنوع !! هر چند آشکارا حرفی نمی زنند اما ته قضیه را که در آوری  این است که چون انیشتن که نخستین بار فرمول این انرژی تل انبار شده را کشف کرده  از اهالی ینگه دنیای آن ها بوده پس دیگری حق ندارد در اموال منقول و غیر منقول علمی و فیزیکی و شیمیایی آن ها دخل و تصرفی بکند و از آن بهره ببرد .! که با این حساب ما هم حق داریم از فردا استفاده از فرمول های ریاضی  جبر و مقاوله خوارزمی و خیام و دهها کشف علمی دیگر که به نام دانشمندان ایرانی ثبت شده است را در غرب و غیر ایران ممنوع کنیم ! ..  چرا راه دور برویم همه اقلام کشفیات علمی که نخستین بار دانشمندان ایرانی پی به راز آن بردند پیشکش .. اگر فقط یک قلم الکل که زکریای رازی فارسی کشف کرد را ما به انحصار خود در آوریم و تابلو استفاده غیر ایرانی ممنوع بر آن بزنیم این بیچاره ها چه خواهند کرد ... جز این است که در میلیون ها کافه و کاباره و بار و کوفت و زهر ماری که در آن استفاده آن هم غیر اخلاقی از الکل حرف اول را می زند باید گل بگیرند و به جای سرمستی و بد مستی های شبانه زانوی غم بغل گرفته و بر حال زار و خمار نزار خود غبطه ها بخورند .. واقعا یکی نیست به این فلکزده ها بگوید اگر باب به رخ کشیدن کشفیات علمی گشوده شود و هر کس بخواهد سی خود باشد هیچ ملتی بیش از همین ایرانی ها که امروز تا این اندازه آن ها را دست کم میگیرید حرف برای گفتن و کشف برای پوز زدن در کار نامه اش ندارد ..اگر بنیان سنت زور گویانه استفاده انحصاری از علم گذارده شود و هر ملتی اختراعات و کشفیات خود را منوپل خود کند این امریکایی های بی بته با این تاریخ در قطع جیبی اشان که هر تکه از دارایی علمی اشان را مثل گرده گاو از جایی ربوده اند باید سر بگذارند بمیرند . اگر هر ملتی از لحاظ بضاعت علمی تکیه بر دارایی خود بزند و بخواهد به آن اکتفا کند تکلیف این همه علوم در رشته های مختلف که غربی ها از تمدن ایرانی اسلامی در چند قرن پیش کف رفتند و پایه های تکنیک مدرن را بر آن نهادند چه خواهد شد ؟!
آیا می شود بر مجموعه یافته های علمی هر ملت مهر استفاده غیر ممنوع زد ؟! و آیا آن چه امروز غربی ها و امریکایی ها برای عدم دستیابی ایران به فن آوری هسته ای به عنوان دلیل اقامه می کنند چیزی غیر از انحصار طلبی علمی است ؟! اگر این گونه است و قرار است در بر این پاشنه بگردد بسیار خوب بیایند  سر میز مذاکره تا هر کس سهم خود را از تمدن بشری جدا کند و گوشه ای بنشیند .. آن وقت می بینیم کدام ملت بیش از بقیه در قلمرو دانش انسانی حق آب و گل دارد ؟! ایرانی ها یا امریکایی ها و اروپایی ها ؟! که تا همین چند قرن پیش در شرایطی که حمام ها و بیمارستان های جهان اسلام و ایران با مدرن ترین امکانات روز گار خود اداره می شد آن ها راه و رسم دست به آب کردن را هم بلد نبودند و خلا و شربت خانه اشان یکی بود . از میان خیل عظیم دانشمندان ایرانی اگر فقط همین خوارزمی و خیام که اسم آوردم را جدا کنیم و دست آورد های آن ها در علوم را از بدنه تمدن امروز جهان منفک نماییم آیا فکر می کنید چیزی باقی خواهند ماند .. حرف غربی ها در آپارتاید علمی ای که راه انداخته اند به این می ماند که مثلا چینی ها چون اولین کاشف باروت بوده اند امروز بگویند هیچ ملتی حق ندارد حتی یک فشفشه بسازد و یا ترقه در کند ..!! اگر همین یونانی ها که پدر تمدن جدید در غرب هستند از فردا اعلام کنند همه آن چه در غرب بر پایه دانش ارسطو و افلاطون و سقراط گذاشته شده چون ریشه و پایه اش از آن ما بوده است کسی حق استفاده از آن را ندارد چه وضعیتی در جهان پدیدار خواهد شد ؟!و اما ظاهر ادعای غربی ها که می گویند ما کاری به دستیابی به فن آوری هسته ای نداریم و همه حرفمان این است که نباید از آن استفاده غیر صلح آمیز شود . راستی آن ها از کجا می دانند که ایران می خواهد استفاده غیر صلح آمیز از انرژی اتمی بکند ؟ آیا این اتهام بیشتر متوجه خود آن ها نیست که برای اولین بار در دنیا با ریختن بمب های هسته ای در هیروشیما و ناکازاکی جهنمی از آتش و خون به پا کردند ... من جرب المجرب حلت به ندامه ..... آیا آن ها باید منع شوند یا ما ؟ آیا اسرائیلی ها که در قساوت و سنگدلی و بیرحمی شهره آفاقند و به دلیل نداشتن فضای حیاتی همه اتکاء اشان بر بمب هسته ای است باید از این سلاح منع شوند یا ما که هیچ دلیل و برهانی برای اثبات این که می خواهیم بمب اتم بسازیم وجود ندارد ؟!
اگر حرفشان این است که ضرورت استفاده از این سلاح برای ایرانی ها بیشتر احساس می شود تا دیگران، چرا دنبال علت این ضرورت و رفع آن نمی روند ؟ آیا دلیل آن تحت ظلم واقع شدن ما نیست ؟! چرا در صدد رفع ظلمی که خود به آن معترفند و در عین حال از مظلومیت ما هم وحشت دارند بر نمی آیند ؟! تا خیال خودشان و عالمی را راحت کرده و بی جهت خواب آشفته نبینند .. اگر می خواهند هم زور بگویند و تجاوز کنند و هم این که ملت های مظلوم دست بسته و بی سلاح تسلیم محض و بی چون و چرای آن ها باشند باید بگویم  به دو دلیل کور خوانده اند ... اول این که قوی تر از هر بمب اتمی اراده خلل ناپذیر ملتی است که با خود سلاح شهادت را دارد و دوم این که دیری است مناسباتی از این دست از عرصه حیات بشر  رخت بر بسته و دیگر هیچ ملتی باج آن هم به شغال نخواهد داد ... 

دموکراسي امريکايي و کله قند يزدي

 

مي گويند در زمان جنگ جهاني دوم در ايران قحطي قند و چايي بوده است و مردم و خصوصا دهاتي ها که مصرف اصلي اشان  بعد از کار سخت يوميه چند تا پياله چاي داغ و لب سوز قند پهلو است از اين بابت به شدت در تنگنا قرار گرفته و حالشان گرفته بوده است ..   
در آن هیر و بیر آقا زاده يکي از رجال که در آن ايام جواني شنگل و منگل بوده است  - البته منگل به فتح ميم و نه ضم آن  که به آدم هاي خل و چل گفته مي شود - و مي خواسته قطعه زميني از ارثيه پدري خود را بفروشد و چون به سن تکليف نرسيده بوده کسي حاضر به معامله با او نمي شده مگر اين که معتمد و بزرگ ده زير قباله را امضا’ کند براي اين که بتواند از اين مانع بگذرد و پولي به جيب بزند و خرج سور و سات جواني و الواتي کند در يکي از روز هاي بحبوحه جنگ جهاني به بازار مي رود و با هر ترفندي است دوتا کله قند * بزرگ هر کدام قد يک ادم را از انبار احتکار تاجري از خدا بي خبر بيرون مي کشد و آن را به قيمتي گزاف مي خرد و نفس زنان و با هر زحمت و مرارتي است خودش را مي رساند به منزل جناب ناصر الشريعه که حرفش حجت بوده چه رسد به سايه دستش که مردم به احترام آن حلال را حرام و يا برعکس می کردند !! در مي زند و چون ظل گرماي ظهر بوده   ناصر الشريعه هم  در منزل حضور داشته در حالي که دلش لک زده بوده براي يک پياله چاي دارجلينگ هندوستان با چند تا حب قند مرغوب حاجي قنبر .....ناصر الشريعه وقتي مي شنود آقا زاده مرحوم مرحمتشان.... است که اين موقع روز آن هم با دو تا کله قند يزدي که هر کدام قد يک آدم بوده  تقاضاي ديدار دارد اجازه دخول مي دهد... آقا زاده  وارد مي شود سلام مي کند و دو تا کله قند را که زير بغل زده بوده مثل دو تا شمع ريخته مي گذارد کنار ديوار اتاق ناصر الشريعه ....و خودش دو زانو روبروي ايشان به زمين مي نشيند..... ناصر الشريعه که قند ها گويي در دلش آب شده باشد مي گويد : آقا زاده فرمايش ! و آقازاده کاغذي را از جيب در مي آورد و دو دستي تقديم مي دارد ....ناصر الشريعه که نمي توانسته از خير قند ها که کنار ديوار به او چشمک مي زده بگذرد چشمش را مي بندد و صدر و ذيل نوشته را توقيع مي فرمايد و به آقا زاده بر مي گرداند.....    آقا زاده هم که مي بيند کار خود را کرده و به مقصود نايل آمده است از جايش بلند مي شود تا خدا حافظي کرده و رفع زحمت نمايد که ناصر الشريعه تعارف مي کند : حالا تشريف داشتيد ! و آقا زاده در جواب مي گويد :  بودن در محضر شما عمر آدم هم حساب نمي شود اما به سر مبارکتان قسم سرکار عليه والده در منزل ميهمان دارند و به من امر کرده اند سر راه  اين دو تا کله قند را گرفته و مثل باد برايشان ببرم  که اگر اين عذر نبود باز هم علاقه داشتم باشم و فيض ببرم !! آقا زاده اين را مي گويد و دو تا کله قند را مي زند زير بغل و هنس هنس کنان از در خارج مي شود .... علي مي ماند و حوضش....    ناصر الشريعه و قباله امضاء کردهاماخشک و خالي همراه با خيالاتی بر باد رفته......  
همه اين ها را گفتم تا اين را گفته باشم که امريکايي هاي هفت خط دست کمي از آن آقا زاده نابکار ندارند ... آن ها هم همين جور وارد افغانستان و عراق شدند.... يک دموکراسي و حقوق بشر سر دستشان بلند کردند و ملت بيچاره را که سخت گرفتار قحط آزادي و آسايش و رفاه بودند را به آن دل خوش داشتند اما وقتي امضا’ را گرفتند و جا خوش کردند و کار از کار گذشت مردم ديدند از دموکراسي خبري نيست و آن چه ديده اند سرابي بيش نبوده است .....حالا فهميديد ربط دموکراسي امريکايي با کله قند يزدي چيست ؟ باز هم بگوييد يزدي ها ببو هستند!! و اما سنخیت دموکراسی امریکایی با حیلت آقا زادگی چه چیز می تواند باشد بماند ...

* قند يزدي که مشهور است را قند ريزهاي يزدي در قالبي مخروطي مي ريزند که وقتي از دستگاه در آمد شکل يک هرم پيدا مي کند....سفيد چون برف که به آن مي گويند کله قند ....   کله واحد شمارش قند هم هست...  يک کله قند  ، دو کله قند  و .....

اسب بخار و جناب ذوالجناح ...

اسب بخار و جناب ذوالجناح ...

تازه تلویزیون در آمده بود و ما هم یک دستگاه تلویزیون بلر به اندازه یک کمد گنده خریده بودیم ... خوب یادمه وقتی گوینده مردی بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد آ بی بی فوری چادرش را پیش می کشید و به قول خودش محکم رو می گرفت تا چشم نامحرم که داشت اخبار می گفت به او نیفتد .. پیرزن خیال می کرد چون او آن نامحرم را می بیند او هم که چشم به دوربین دوخته دارد او را دید می زند ...
حالا این روحیه را داشته باشید تا اصل ماجرا را براتون بگم ......
هر روز ساعت ۱ بعد از ظهر که می شد رادیو برنامه کارگر داشت ... رسم بود در آن برنامه با یکی از کارگرها مصاحبه می کردند و یک بخش کوتاهی را هم اختصاص داده بودند به مسائل فنی و صنعتی کارخانجات ... یک روز گوینده رادیو داشت از اسب بخار حرف می زد .. همین که کلمه اسب بخار را به زبان آورد دیدم آبی بی زد زیر گریه ... حالا گریه بکن کی نکن ... مگر می شد جلو او را گرفت ..؟ وقتی خوب گریه کرد .. گفتم آبی بی مگه چطور شد که این جوری منقلب شدید ؟ گفت : مگه نشنیدی داشت از جناب ذوالجناح ( اسب آقا امام حسین ) حرف می زد ! من اول متوجه نشدم اما وقتی آبی بی بیشتر از اسب آغا تعریف کرد تازه فهمیدم که پیر زن اسب بخار را با اسب آغا اشتباه گرفته و همین که یک کلمه اسب به گوشش خورده حواسش رفته به کربلا و آن ماجراها ...
گفتم آبی بی  این آعا داشت از اسب بخار حرف می زد که هیچ ربطی با اسب آغا و ذوالجناح نداره ..
آبی بی گفت : شما جوون جاهل ها پاک لامذهب شده اید .. مگه غیر از اسب آغا اسب دیگری هم هست  که الهی قربون خاک پای اون برم من .. این را گفت و دوباره از سر نو زد زیر گریه .... آبی بی گوشش بدهکار هیچ حرفی نبود و فقط و فقط چیزهایی را می شنید که دوست داشت بشنود ..
بعد ها فکر کردم چقدر ساده لوح و بیچاره اند آن هایی که خیال می کنند می توانند به سادگی ریشه اعتقادات را در این مردم بخشکانند ... که اگر با میلیون اسب بخار نیرو هم دست به کار شوند حریف اسب آغا یعنی جناب ذوالجناح نخواهند شد ...

مانتو و اورانیوم !!

خدا می داند با این قانون جدید که می گوید بد حجاب ها و مینی مانتو ها و شل حجاب ها را باید جریمه کرد و حقشون را کف دستشون گذاشت چند تا تولیدی این قبیل البسه و اقمشه قرار است وربشکنند و جنسشان که با هزار دل امید بریده اند و دوخته اند روی دستشان بماند که اگر  البته با این همه کار حجاب در این ملک بسامان می شد عیبی نداشت .. گرفتاری این است که نه رضا خان توانست چادر از سر کسانی که قلبا به آن اعتقاد داشتند بردارد و نه امروز می شود بر سر کسی را  با تمام وجود بی حجابی را نه تنها بد نمی داند که آن را به عنوان نشانه فرهنگ و تجدد قبول داردسایه  حجاب انداخت .... واقعا در این ۲۷ سال که از انقلاب می گذرد ما چه می کردیم که دانش اتمی را  کسب کردیم و به اصطلاح  اتم را شکافتیم اما این یک قلم کار را موفق نشدیم سر و سامان ببخشیم آن هم در حالی که ابزار و اسباب فکری و فرهنگی و دینی این یکی را همه در داخل داشتیم و نیازی به وارد کردن آن از ینگه دنیا هم نبود ... زورمان به سخت ترین عنصر در طبیعت با بالاترین وزن مخصوص و چگالی رسید اما نتوانستیم این آدم های دو پایی که  اسم ضعیفه هم روی آن ها گذاشته ایم را به راه آورده و غنی کنیم ... شاید علت گرفتاری و عامل  این شکست این باشد که فکر کرده ایم هر دو مورد  اعم از حجاب و اورانیوم را می شود باید با نیروی گریز از مرکز و سانتریفوژ به غنا رساند  ...

بيچارگي ما اين است که کوچکتر نداريم ...

درد بی کوچکتری

 هر يک از ما به نوعي خود را علامه دهر مي داند...... اگر قبول نداريد و حرف حقير را از سر غرض و مرض مي دانيد کاري که ندارد امتحان کنيد !! اين دفعه که در مجلس و محفلي با دوستان جمع شديد يک کلمه بپرانيد و بگوييد بمب اتم ! آن وقت مي بينيد چگونه مثل مور و ملخ  انشتن پيدا مي شود و  از سر و کولتان بالا مي رود و شروع مي کند از اتم گفتن و خواص ومضار آن را به اجمال و تفصيل شرح دادن که اگر دير بجنبيد في المجلس اتم را براي شما خواهند شکافت !!! پس پيش از آن که کار به جاهاي باريک بکشد و يکي از حضار بخواهد کار دستتان بدهد و سر و کارتان را بيندازد ان جا که عرب ني انداخت و در ضمن محض اين که خستگي هم در کرده باشيد تمارض کنيد  و يک کلمه بگوييد آخ مادر کمرم !!! باور کنيد هنوز به ميم اول کمر نرسيده ايد ارتوپد است که گردتان مثل مار حلقه مي زند .... از صدر تا ذيل ذکور و اناث حاضر شروع مي کنند راجع به درد کمر و ديسک کمر و علت هاي آن افاضه نمودن.....حتي افرادي هم پيدا مي شوند با تلفظ ديکس و با اين وجود از رو نمي روند و جوري شما را در حضور جمع دراز کش کرده و معاينه اتان مي کنند که اگر کمي نا آشنا با حضرتشان باشيد فکر مي کنيد طرف هفت پشتش دکتر بوده است .... براي اين که نسخه ها تداخل پيدا نکند و اسباب درگيري لفظي و جنگ و جدال علمي بين حاضرين فراهم نگردد و اين همه دکتر اعصاب و روان و کمر به جان هم نيفتند و روانتان را به هم نريزند براي اين که حرف را عوض کنيد بگوييد روز گذشته منزل همسايه اتان را دزد زده است .... همان کساني که تا لحظه اي قبل دکتر و ارتوپد و خبره در اتم و اورانيوم و ايزوتوپ 235 و 238 !! بودند ناگهان تغيير ماهيت داده و تبديل مي شوند به عنصري کاملا امنيتي.... يک پليس  تمام عيار که همه چيز در اين وادي حاليشه و کم و کسري در  دانش افسري و جنايي و جرم شناسي ندارد ......چنان شروع مي کنند به داد سخن دادن که بله بايد چنين کرد و چنان کرد که فکر مي کنيد ده تا مدرک از دانشکده هاي بزرگ افسري در دنيا گرفته و دست هزار تا پوآرو و جاني دالر و 007 و جيمز باند را از پشت مي بندد ... براي رفع خستگي و بيشتر ايجاد تنوع هم که شده بگوييد شلغم .....خواهيدديدهمه شلغم شناس مي شوند ...... حالا بگوييد ابو علي سينا ! چنان حرف مي زنند که آدم فکر مي کند با شيخ الرئيس بيچاره پسر عمه دايي بوده اند....  بگوييد اسب بخار... برايتان از اسب بخار مي گويند..... بگوييد رخش... برايتان از اسب رستم مي گويند !!....  در مطلع مقال بي جهت نگفتم هر يک از ما فکر مي کند علامه دهر است .....    
خاطره اي کوتاه نقل کنم و خدا حافظ......چند سال قبل که به ولايت رفته بودم شبي از شب هاي تابستان با فاميل و بستگان و آشنايان در مهتابي جمع شده بوديم به صرف شربت و شيريني و چند رقم شب چره محلي....ناگهان کسي از حاضرين که چشمش افتاده بود به يک قمر مصنوعي  گفت  بچه ها ببينيد قمر مصنوعي !! از او گفتن و اين طرف در جمع رشته کلام که پیرامون  آش رشته پس پايي حاج آغا بود گسستن ....طرفه العيني سوژه مجلس شد قمر مصنوعي..... آن هم در حد افاضات کارشناسي و تخصصي !! حقير که ديدم يکي از حاضرين بيش ار بقيه  نبريده گز مي کند رو به او کرده و گفتم : اين طور که شما مي گويي اگر الان يک تابوت شکسته  با يک باطري قراضه و چند متر سيم به تو بدهند جنابت براي ما يک قمر مصنوعي هوا مي کني ؟! فکر مي کنيد چه جوابم داد ؟! نه گذاشت و نه برداشت و گفت : رو شاخشه !! يعني بله .... نه يک بله که صد تا بله..... از رو رفتم و ديگر حرفي نزدم اما فهميدم ٬ درد ما ملت اين نيست که بزرگتر نداريم ...  بيچارگي ما اين است که کوچکتر نداريم ...
 

حرف های راه راه !!

 

هم دشمني ، دشمني هاي قديم  هم دوستي، دوستي هاي جديد !

بر خلاف امروزي ها که مي گويند دوستي ، دوستي هاي قديم  ، حقير که هيچ چيزم مثل آدم نيست مي گويم دشمني ، دشمني هاي قديم ......چون خيلي که طرف زهري مي شد  و مثل گرگ تير خورده و مار زخمي امانش نبود انتقام بگيرد ،شبي ،نيمه شبي در پس ديواري خفت مي نشست و همين که سر و کله طرف سبز مي شد، با چاقوي به قول قدرت در فيلم گوزن ها دسته استخواني کار زنجونش از پشت زخمي مي زد  و مي رفت ، تا بخواهي روي بگرداني و ضارب نسناس را بشناسي هفت تا کوچه هم گريخته بود .... نهايتا چه مي شد ؟ هيچ چيز ، خانه آخرش اين بود که دست و پا مي زدي و خلاص !! همه چيز ختم به قتل مي شد ....
اما حالا؟  نگو که جگرم آتش مي گيرد . هر چند ديگر خبري از چاقو و چاقوکشي هاي سنتي نيست و همه غلاف کرده اند اما به جاش يک زبان در آورده اند هفت گز که از نيش مار و عقرب جرار و افعي هم بدتر و گزنده تر است ... چنان مي گزدت که فيل باشي از پاي مي افتي ... تازه از اين بدتر اين که اين همه را رو در رو يت مي کند  و چشم در چشمت مي دوزد و در کمال پر رويي و وقاحت تا مي تواند بارت مي کند .... حالا بماند که همين کار را با مدل هاي مختلف غير علني و کاملا مخفيانه هم امروزي ها استادند ... آن گونه زير آبت را مي زنند و پيش چشم اين و آن خوارت مي کنند که هيچ ماله و ماستي نمي شود  بر آن کشيد و يا ماليد ... کمترين آن  فحش ناموسي است که پله پله بالا مي رود تا مي رسد  به تهمت و افترا و بهتان هاي  عظيم .... آن وقت آدم مي سوزدش وقتي عده اي مي گويند خنجر از پشت زدن نامردي است  اما از زخم زبان که پدر جد آن است در تخريب و تا فيها  کردن دم نمي زنند ... باور کنيد اگر نيش چاقوي آن داش مشتي و يا لات و لوط زير گذر نامردي بود زخم زبان هاي مدرن امروزي غير از اين که نامردي است پاچه پارگي و بي حيايي و دريدگي را هم به پيوست دارد ..  تازه به اينجا هم ختم نمي شود که اگر مي شد بگذر داشت  ، خودت را که خراب مي کنند هيچ دست از سر زن و فرزند و ايل و تبارت هم بر نمي دارند و تا آن ها را هم همراه تو بدنام و نشان نکنند کرمشان از جنبيدن نمي افتد و کله مرگش را نمي گذارد ...
و اما دوستي ها .....   اين را هم قبول ندارم که دوستي ، دوستي هاي قديم ....  مگر رفقا در گذشته چه گلي به جمال رفقا مي زدند که امروزي ها نمي زنند ؟ خيلي که هنر مي کردند و تخم دو زرده مي  گذاشتند اين بود که در يک ماجراي عشقي مشترک يکي از دو نفر پا پس مي کشيد و ميدان را براي ديگري باز مي گذاشت .... داش آکل بود که دندان به جگر مي گذاشت  و خودش را کنترل مي کرد تا يک وقتي نرود سراغ دختر رفيق تازه گذشته اش که اعتماد کرده و زن و بچه اش را به او سپرده است !! مثل اين که دختر جواني که حکم نوه داش آکل را داشته ملک طلق او بوده که حالا  چون از  او در گذشته  در حق رفيق مرده اش خيلي خدمت کرده است ...  يا اگر مسئله مالي بود در حد 4 قرون و 5 قرون بود که طرف وقتي دانگ دوستي را مي پرداخت او را براي هميشه مديون خود کرده بود .... اما امروز ... بنازم قدرت پروردگار را  ، رفيق بازي دارد بيداد مي کند . با يک تلفن يک هو مي بيني ميلياردها تومان جابجا شد و دوستي مفلس و آس و پاس چشم به هم زدني از اين رو به آن رو شد ... امروزه روز لازم است فقط يکي از دوستان عهد شباب به جاه وجلالي رسيده باشد تا نانت تو روغن باشد ، هنوز لب تر نکرده  از فرش به عرش بکشاندت و چنان بر خر مراد سوارت کند که کسي را ياراي پياده کردنت نباشد و هفت پشتت هم بخورند ته نکشد ...
حالا خدا وکيلي شما بگوييد رفيق بازي در اشل امروز با قديم قابل مقايسه است ؟ لازم است گربه خانه اتان از پشت بام خانه فلان صاحب منصب يک بار رد شده  باشد همان را نشاني بدهي نشانت مي دهند دنيا دست کيست ؟! و امروزي ها رفيق بازترند يا ديروزي ها ؟! و دوستي ، دوستي هاي قديم است يا رفاقت بازي هاي جديد ؟!
اگر چاکر مي گويم دشمني ، دشمني هاي قديم و دوستي، دوستي هاي جديد ، به اتان بر نخورد و خورده نگيريد !  تو بحر قصه برويدخواهيد ديد حرفم بي راه که نيست هيچ خيلي هم راه راه است ....!

انسان ايراني امروز به اين دو بال فرزانگي نياز دارد

شاهنامه حکيم فردوسي و مثنوي مولاناي بلخي

اولين مطلب است و اگر آدم دل خود ندارد و دقت نکند چنان هو مي شود که جواب اين هو را با هيچ هويي نمي تواند داد ... مخصوصا در اين ايام که صدها و بلکه هزار ها نويسنده جورواجور سر بلند کرده اند و به برکت  اي تي و فضاي اينترنتي دست به نوشتن برده و دل به نويسندگي سپرده اند ..که اگر دير بجنبي و حواست نباشد چنان شوتت مي کنند که  روبرتو کارلوس برزيلي رئال مادريدي هم به گردش نرسد ... به قول خودشان به چالشت مي کشند، پوزت را مي زنند و  دمار از روزگارت در مي آورند ...
و اما بد نيست براي اين که دوستان زياد به خودشان فشار نياورند تا سر از چند و چون فکر و ذکر اين حقير تازه وبلاگ ديده در آورند چند کلمه اي خودم بگويم و خيال همه را راحت کنم که اصولا چگونه موجودي هستم و چطور فکر مي کنم . راستي هستم ، چپي هستم ، اصلاح طلبم و مشارکتي ، يا موتلفه و افراطي تفريطي !؟ باور کنيد هيچکدام و باور کنيد همه اين ها  را که اسم آوردم يکجا هستم . لابد اگر فوري نگوييد اين ديگر چه موجود خفن و پاچه پاره اي است مي پرسيد چگونه ؟! حالا مي گويم :
وقتي با يک آدم پر مدعاي مغربي و يا فرق نمي کند مشرقي روبرو مي شوم که هيچ کس را فلان خودش هم حساب نمي کند و فکر مي کند همه عالم و آدم اصلا بدهکار به جنابش دنيا آمده اند و بايد حالا حالاها از محضرش تلمذ کنند و چيز ياد بگيرند و موجودي بشوند مثل ايشان از هر لحاظ ......آن وقت است که رگ سيدي و بنياد گرايي و يک دندگي ام گل مي کند و مي زنم به تيپ و تار هر چه آدم آن جوري است ..... و اما اگر طرف حسابم نخواهد به اصطلاح خودش و راه و رسمش را زور چپان کند و دنبال اين باشد که در يک تعامل و تبادل فکري و فرهنگي داد و ستد و بده بستان کند من هم مي شوم يک اصلاح طلب سرشار از ملاطفت و ملايمت  ، چون چاکر حرف حسابم .... اين روز ها که مد شده عده اي را ملي گرا مي خوانند و عده اي را مذهبي و جماعتي هم آمده اند وسطش را گرفته اند و خود را ملي  ، مذهبي عنوان داده اند بدون اين که بتوانند تعريفي درست از آن به دست دهند و اين ژست را از اين بابت مي گيرند تا مسلمانشان به زمزم شويد و هندو بسوزاند حقير معتقدم شهروند ايراني مي تواند هر دو اين ها باشد ..... اگر بخواهيم در وادي فرهنگ و ادب ايران براي سر خودمان کلاهي ببافيم بايد راست برويم سراغ دو بال بلند پرواز ادبيات فارسي ... يعني شاهنامه حکيم فردوسي و مثنوي ملاي رومي و يا بلخي ... بالي براي اوج گرفتن در فضاي پاک و بي آلايش مليت ايراني و بالي براي بالا رفتن از نردبان تجارب عارفانه انساني و اسلامي ....
در شاهنامه ، فردوسي بزرگ از پير مردي سپيد موي سخن مي گويد که در کوران جنگ ايرانيان با تورانيان و در لحظاتي که کار نبرد سخت گره خورده است پا به ميدان مي گذارد و تير را در کمان نهاده و زه را مي کشد تا هر جا افتاد همانجا حد و حدود ايران زمين باشد .....  در مثنوي نيز مولانا آرشي دارد که دنبال گنج است و چون به او در خواب گفته اند تير از کمان رها کند و هر جا افتاد را بکند چون گنج در آن جا است و او چنين مي کند و چيزي نمي يابد تا اين که روزي تير از دست او رها مي شود و جلو پايش مي افتد و وقتي او همانجا را مي کند گنج را مي يابد ..... يعني همه چيز در درون انسان است ... همان جام جم جهان نمايي که حافظ مي گويد و نهايتا دل انسان را آدرس مي دهد و يا همان که شاعر پارسي گوي به عنوان آب در کوزه و يار در خانه بر آن انگشت مي گذارد ..... انسان ايراني امروز به اين دو بال پهلوانی و فرهیختگی نياز دارد تا ملک و ملکوت را در نوردد ......

ترور و زهر مار .. ترور و خناق ... ترور و کوفت کاری ... !!

 
  چند سالی است مبارزه با تروریسم شده مد سیاسی برای کشور هایی که دستشان تا کتف در خون بیگناهان در ایرلند و ویتنام و الجزایر و اخیرا فلسطین و افغانستان و بغداد غوطه ور است . آن ها می گویند ما بکشیم ٬ هیچ کس نطق  نکشد ٬ لام تا کام هم اعتراض نکند ٬ صم بکم در گوشه ای بنشیند و  تسلیم و رضا مقابل لات بازی های مدرن ما پیشه سازد ...
شما غربی ها واقعا  شورش را در آورده اید .. از وقتی به قیمت چپاول و غارت سرمایه های مردم جهان سوم گردنتان کلفت شده ؛ دو طرف معادله را مصادره کرده و توقع دارید در برابر هر ظلمی  می کنید جوابی به شما داده نشود ...
یک کلمه ترور و تروریسم یاد گرفته اید و آن را کرده اید پیراهن عثمان تا زیر آن برای هر کشت و کشتاری که اراده می کنید مصون باشید و رد فعل جابرانه خود را نبینید ..
 ترور و زهر مار .. ترور و خناق ... ترور و کوفت کاری ... !!
راست راست در کمال بیشرمی راه می افتید می روید خانه و کاشانه ملتی با هزاران سال تاریخ و سابقه و رگ و ریشه در سرزمینی آباء و اجدادی را تصاحب می کنید ؛ امتی را آواره کوه و بیابان و سربار شهر ها و کشورهای دوست و دشمن می کنید و بعدش هم تیغ می کشید روی تتمه آن ها که مانده اند و هر روز حمام خون راه می اندازید .. فرزند خردسال را که از وحشت شما هیولاها به دامن پدرش پناه برده و قلب کوچکش مثل گنجشک می تپد را هدف تفنگ های m16  و مسلسل های یوزی می گیرید و سینه اش را می درید آن وقت توقع دارید آب از آب تکان نخورد و مظلوم درد کشیده و از شهر و دیار خود آواره شده در مقابلتان حتی سر هم بلند نکند  چون به محض اولین اعتراض اسم او را می گذارید تروریست و هزار جور وصله جور و ناجور به او می چسبانید ..
گمان می کنید می توانید قاعده چشم در برابر چشم و دندان مقابل دندان که با آدمی زاده شده و مادامی که بشر روی زمین است همزاد و همراه او خواهد بود را لغو کنید و به جایش روح پلید بی غیرتی و انفعال در آدم ها بدمید تا هر بلایی سرشان می آورید حرف نزنند و جوابتان را ندهند ..
اسم تقاص گرفتن و انتقام در مقابل ظلم را که همه شرف و حیثیت و حیات انسان به آن بسته است را گذاشته اید ترور و با این ترفند می خواهید دست و پای هر تنابنده ای که رو در رویتان می ایستد را ببندید و احساس استقلال و حق طلبی را در او سر ببرید ... کور خوانده اید مادامی که خدا خدایی می کند بدانید  مبارزه با ظلم و ظالم هم باقی و برقرار خواهد بود .. پاره ای اوقات ممکن است دیر شود اما میر نخواهد شد . بالاخره روزی شبی در خم کوچه ای  یا پشت چراغ قرمز و یا در فرست کلاس هواپیما و یا در هر جهنم دره دیگری تمرگیده اید یقه اتان را خواهد گرفت و ظلم رفته را به خودتان بر خواهد گرداند .
در حیرتم چرا عده ای وقتی شما شمشیر دموکلس و پاشنه آشیل نسبت تروریست به آن ها دادن را علم می کنید کم می آورند و تلاش می کنند و به هر دری می زنند تا ثابت کنند اهل ترور نیستند ... این هم یکی دیگر از پدر سوختگی های شماست .. مفهومی حق و مقوله ای صد در صد صحیح را برده اید در قالب واژه ای چون ترور و آن را هر طور خواسته اید تعریف کرده اید تا انسان های مظلوم عالم را که عددشان هم کم نیست اخته کنید و بلایی سرشان بیاورید تا از واهمه این که شما نسبت تروریست به آن ها بدهید از حق مسلم و محتومشان بگذرند و آن را نادیده گرفته و از خیر آن بگذرند ..
چیزی را که امروز شما اسم آن را گذاشته اید ترور در گذشته می گفتند مقابله با ظلم و ظالم ... ایستادن رو در روی قتل و قاتل و آدمکش .. می گفتند انتقام از آدمکش که وقتی عملی می شد همه به آمر و عامل آن هزار آفرین و احسنت می گفتند ؛ شجاعت او را می ستودند چون اجازه نداده بود نهال بیداد و تجاوز بیخ کند و ریشه بدواند .. حالا شما همان اقدام شریف و کاملا حق به جانب را می گویید ترور و در مذمت آن کتاب ها و مقالات می نویسید  ؛ سمینارها و همایش ها می گذارید و ردیف بودجه برای مقابله با  آن تعیین می کنید... تا دستتان باز باشد هر گهی می خواهید بخورید..
هیروشیما و ناکازاکی و ویتنام و کابل و بغداد و فلسطین را به خاک و خون بکشید و چون اسم مقابله با این همه جنایت را ترور گذاشته اید همه بسوزند و بسازند و دست روی دست بگذارند و از جایشان تکان نخورند .. شما می گویید مردم جهان پایشان روی سر مار باشد و نجنبند ..؟!!
شما بخاطر دو تا برج خاک دو کشور را زیر میلیون ها تن بمب زیر و رو کردید و در برابر متوقع هستید دیگران وقتی به جان و نوامیسشان تجاوز می کنید مثل بره ای رام و مطیع و مجیز گوی شما هم باشند ..؟!
چرا عالم و آدم را از ترور می ترسانید و حقیقت یک دفاع مردانه را وارونه جلوه می دهید ؟ فکر می کنید با این وارونه کردن ها حرفتان به کرسی می نشیند و دیگر هیچکس برای رویارویی با شما قدم از قدم بر نمی دارد ..؟!
ترور چیزی نیست جز مقابله با ظلم ؛ منتهی با دستی خالی و با حد اقل امکانات که به همین دلیل باید دست قهرمان چنین خیزش شجاعانه را بوسید و مجسمه او را قاب طلا گرفت ..یک جوی حرف می زنید و می خواهید مطلب را جا بیندازید که ترور یک اقدام ابتدا به ساکن و بی هیچ مقدمه و پیشینه ای از ظلم است و تروریست موجودی بیمار و ناراحت است و که بی خود و بی دلیل قصد جان دیگری را کرده و تا دمار از روزگارش در نیاورد آرام نمی گیرد ..
چرا می ترسید و رک و پوست کنده نمی گویید این ها همه بازتاب جنایت های خود شما است .. چرا نمی گویید و نمی گذارید همه بفهمند ترور یک رد فعل است ... یک پژواک است در برابر ظلمی که به ناحق بر کسی و یا کسانی شما روا داشته اید و حالا او و یا بازماندگان  او می خواهند حق آن آدم نابکاری که چنین نا کارشان کرده است را کف دستش بگذارند .. موضوع را درست و آن طور که هست تعریف کنید آن وقت خواهید دید که حتی بنی بشری حاضر نمی شود دهن به دهن شما گذاشته و ادعایتان را تایید و تمجید کند ...
چطور است وقتی یک سرباز شما که هزاران فرسنگ دور تر او را می فرستید وقتی کشته می شود تا صد برابر آدم نکشید ول کم نیستید اما وقتی دیگری می خواهد قدمی در راه احقاق حق ضایع شده خود بردارد با هزار مغلطه و سفسطه تخطئه اش می کنید ... او را تروریست می خوانید .. و مخل حقوق بشر و آرامش انسان و صلح و مسالمت در دنیا قلمداد می کنید ..؟!!لابد رستم پهلوان و دیگر یلان اسطوره ای ما ایرانیان را نیز چون دیو دو سر و ضحاک مار دوش را نابود کرده و در کوه دماوند به بند کشیده اند تروریست می دانید اما مارشال های ستاره به دوشی چون رامسفلد و جانیان شکنجه گر در زندان ابوغریب را مصلح و دوستدار نسل انسان می پندارید ؟!
دوستی می گفت :
خدا می داند واژه ای دلچسب تر از حقوق بشر به گوشم نخورده اما همین واژه زیبا را وقتی از زبان غربی ها می شنوم اوقم می گیرد و حالم به هم می خورد چون می دانم دروغ می گویند و هم او می گفت ؛خدا گواه است از هیچ کلمه ای به اندازه ترور نفرت ندارم اما با این وجود وقتی می بینم امریکایی ها و امثال آدمکش هایی چون شارون و بوش بد آن را می گویید آرزو می کنم ای کاش من هم یک تروریست بودم ... چون می دانم هر آن چه را آن ها نمی پسندید همه مظلوم ها و زجر کشیده ها می پسندند .. زیرا می دانم هیچ گربه ای راه رضا خدا موش نمی گیرد ...
 

سوژه ای داغ برای سایت ها و وبلاگ های  خارج کشور

چند روزی است  تخریب سنگ مزار شادروان شاعر معاصر احمد شاملو تبدیل به سوژه ای داغ شده است برای سایت ها و وبلاگ هایی که اکثرا از خارج کشور مدیریت می شود .. هر آدم عاقل به خوبی می تواند تحلیل کند که از این اتفاق چه کسانی بیشتر بهره می برند ؟! و اصولا تخریب سنگ قبر یک شاعر و روشنفکر چه خسارتی به جناح اپوزیسیون و مخالفین نظام وارد می کند که ما بخواهیم انجام آن را به جمهوری اسلامی نسبت بدهیم ؟! یعنی واقعا طرفداران جمهوری اسلامی کار دیگری غیر از این که یک سنگ قبر را تخریب کنند برای ضربه زدن به مخالفین خود بلد نیستند آن هم در شرایطی که قبر در گذشتگان بسیاری که بیشتر از شاملو هم با جمهوری اسلامی عناد می ورزیدند بی  هیچ خدشه ای سر جایش قرار گرفته است ؟! از کجا معلوم این اقدام از جانب کسانی  که دنبال بهانه و سوژه برای راه انداختن موج جدیدی از جنگ روانی علیه جمهوری اسلامی هستند سر نزده باشد ؟! کاری که انجام آن خیلی راحت است ... و اما نفس قضیه که تخریب سنگ مزار شاعری درد کشیده که یکی از فرزندان این آب و خاک است در شرایطی که دنیا به شخصیت های خود در رشته های مختلف ارج می نهد و از آن ها در محافل جهانی به  عنوان یک سرمایه ملی بهره می برد عملی بسیار سخیف است ... هر کس با هر نیتی دست به این کار زده فقط عرض خود برده است زیرا نه تنها آسیبی به شاملو نرسانده بلکه این شخصیت را بار دیگر در معرض نگاه مجدد  اندیشمندان و اهل قلم قرار داده تا باز هم از هنر و توان و اندیشه او بگویند و بر آن ارج نهند ...

هر کسی کار خودش بار خودش آتیش تو انبار خودش

 آبی بی این را وقتی بچه بودیم برای ما می خواند ..هر کسی کار خودش بار خودش آتیش تو انبار خودش ... می گفت هر کس باید کار خودش را بکند .. راستش اون روزها چیزی از این کار خودش بار خودش نمی فهمیدیم .. بزرگتر هم که شدیم باز هم درست و حسابی از آن سر در نمی آوردیم تا این که زد و شد انقلاب .. باور کنید از صبح علی الطلوع انقلاب تا امروز هر چه گذشت این حرف آبی بی برایمان بیشتر و بیشتر معنی پیدا کرد .. هر جا می رفتم و به هر دوست و رفیقی سر می زدم می دیدم آبی بی بیچاره من راست می گفت که هر کسی کار خودش بار خودش آتیش تو انبار خودش ... می دیدم هیچکس سر کار خودش نیست .. همه چیز پس وارون - پس و رو - شده است .. درست صد و هشتاد درجه بر خلاف آن چه در ایران باستان بوده که آهنگر زاده و مسگر زاده و هر کس پدرش هر کاره بوده او هم باید همان کاره می شده است .. اگر خوش بین باشیم یک وجه این اجبار صنفی اهمیت تخصص داشتن در کار بوده است ... اما امروز چون تخصص اصلا و ابدا مهم نیست این طور شده که هیچ کی به هیچ کی هر کس هر کاری را بلد باشد یا نباشد بتواند انجام بدهد .. یادش به خیر آبی بی من چقدر می فهمید که ای کاش یک جو از معرفت سنتی آن پیر زن در مدیران و کارگزاران ما بود تا می فهمیدند آدرس را عوضی آمده اند و مرد کاری که سر آن هستند نیستند .

کودکان سیاست !!

                                                    در دنیای سیاست زده امروز سق بچه ها را هم با سیاست بر می دارند .. شنیده بودیم که می گویند حرف راست از دهان بچه !! اما این یک جورش را نه شنیده و نه دیده بودیم که خدا را شکر دیدیم ...

                           

قصه ای کوتاه و بی ويرايش ....

سگ دم بريده  ....

      

داستان کوتاهی برایتان نوشته ام با این گمان که شما را به یاد سگ ولگرد صادق هدایت خواهد انداخت ..اما وقتی دوباره و سه باره آن را خواندم دیدم این دم بریده قصه من با سگ ولگرد هدایت تفاوت هایی دارد ... درست است که در نهایت قساوت و سنگدلی دم او را با بیل خدانشناسی قطع کرده اما دیگر از گشنگی دنده هایش نزده بیرون ... درست است ولگرد است اما عوض کتک و تو سری خوردن ٬ سربازی نون و کباب شامی ای که مادرش داده با آن ناشتا شود و سفارش کرده در پادگان حتی نگذارد سرباز ها با او شریک شوند و به آن ناخنک بزنند را به او می دهد ... و فرق های دیگری که تا داستان را نخوانید گفتن آن فایده ندارد ...

ادامه نوشته

مثل کمد آقاي بوپي ...

 

اين بلاگر ها راس راسي اهل قلم  هستند !!؟

ظريف بي تربيتي نوشته بود وبلاگ نويسي مثل استمنا ء کردن است ... استمناء همان ......   نوعي خود کفايي جنسي  آستين سر خود !!
اما من براي اين که رعايت ادب کرده باشم اسم آن را مي گذارم کشکول اینترنتی !!  که هر کس بنا به کرمش چيزي در آن مي اندازد  ...  مثل کمد آقاي بوپي ...آقای بوپی یک شخصیت کارتونی بود که تا دلتان بخواهد شلخته بود و وقتی در کمدش را باز می کرد دار و ندارش که به زور روی هم چپانده بود می ریخت روی زمین ....   اين روز ها خيلي ها  تصدق سر IT شده اند يکي از وبلاگ نويس ها !! از بيرون روي شبانه اشان مي نويسند تا خورد و خوراک روزانه و اين که کي ها به آن ها زنگ زده اند و آن ها به کي ها  زنگ زده اند... اين که خاله خانم آش پشت پا عباس آغا را پخته و يک بو و برنگي در تورنتو راه انداخته که فاست فود هايي مثل مک دونالد هم  به گردش  نمي رسد ...  حالا اين خزعبلات که شرح احوالات روز مرگي و يا کانادا و امريکا  و اروپا مرگي است ديگر چه صيغه اي است  آن هم در عصر انفجار اطلاعات و گسترش روز افزون دانش در رشته هاي درست درمون...نمی دانم ... 
خدا باعث و باني اين راحت الحلقوم را بگويم بيامرزد چطور ... بگويم نيامرزد هم چطور ... اين کوفت کاري ديگر چه مرضي است به جان آدميزاد دوپا افتاده خدا مي داند ..
ضمنا خدا پدر مادر  قاضي مرتضوي را هم بيامرزد که هر از گاهي حالي به اين جماعت مي دهد که اگر نبود اين حال دادن انقلابي ٬ وبلاگ نويسي وطني  ما زير خروارها صفحه الکترونيک خورد و خاکشير شده اثر از آثارش باقي نمي ماند...وبلاگ ها بيشتر حکم فيلم يک نفره را دارد ... راوي که اول شخص است از خودش مي گويد ، گاهي اداهاي صادق هدايتي در مي آورد و چس ناله مي کند که حالش سخت گرفته است و چون هيچ چيز چنگي به دلش نمي زند ناچار در ها را به روي خود بسته الا همين يک در وبلاگ که باز گذاشته تا اندک ارتباطي با عالم و آدم داشته باشد  ... گاهگاهي هم آن چنان از لاک اندوه در مي آيد که يک بلال کباب شده البته اگر فصلش باشد و گرنه به اندازه کف دست ورق لواشک ساعت ها وقتش را پر مي کند و شرح خوردن و ليس زدن آن را با چنان آب و تابي مي نويسد که نيل آرمسترانگ راجع به سفرش به کره ماه هم خاطره نگفته است ... جالب است که اسم اين ويار هاي روشنفکرانه را هم مي گذارند رسالت روشنفکري !! که اگر چنين بود با اين همه وبلاگي که روز به روز بر تعداد آن افزوده مي شود تا بحال بايد صدها مدينه فاضله در هر کوي و برزن و کوره دهات اين مملکت سر بر آورده باشد ...  حال اين همه گنده گوزي چه حکمتي دارد ما که نفهميديم ... 
از همه اين ها که گفتم خوشگل تر جماعت حقوق بشري ها در دنيا هستند که از فرط بيکاري شده اند وکيل و وصي اين جماعت وبلاگ نويس هاي ايران ... نه اين که از دور دستي بر آتش دارند فکر مي کنند علي آباد هم دهي است و اين بلاگر ها راس راسي اهل قلم  هستند !!؟
اين بالا آمدن و بالا نيامدن وبلاگ هم اصطلاح مشتي است ...    آدم را به ياد حاملگي مي اندازد...     وبلاگم امروز بالا نيامد ...   يا اين که خدا را شکر چند روزي است خوب بالا مي آيد  ...   وقتي مطالب همه شکمي باشد و از بخارات معده طبيعي است که بايد بالا هم بيايد ...  
اين اندکي بود از بسيار که گفتم تا امر بر وبلاگر هاي عزيز مشتبه نشود و يک وقت فکر نکنند شپش سرشان منيژه خانم است  ....

مبارزه با امریکا به سبک آبی بی .....

پوست کون امریکایی ها

تازه آدمس جویدن باب شده بود و در شهر ما به آن می گفتند سقز .. سقزهای گرد خروس نشان خیلی خواهان داشت . مخصوصا دختر خانم ها برای آن جان می دادند ...به این دلیل سقز تبدیل شده بود به کالایی زنانه... دخترها آن را می جویدند و با عشوه ای بادش می کردند و روی لب های سرخ و قلمبه و گوشتی اشان می ترکاندند .. کاری که اگر پسری انجام می داد بزرگتر ها با هزار ادا و اطوار و ایراد و اشکال منعش می کردند و پناه بر خدا می گفتند و آن را می گذاشتند به حساب آخر الزمان و نزدیکی ظهور که در آن زن و مرد شبیه هم می شوند .. البته از آن جا که جامعه ایرانی به برکت منویات همایونی روبه جلو چهار اسبه می تاخت کم کم از قبح سقز جویدن آقایان کاسته شد و آن ها هم شدند مشتری پر و پا قرص انواع آدامس خروس  و مرغ و ... نشان و ...
به یاد دارم شب ها وقتی می خواستیم بخوابیم خواهرم آدامس خروس نشانی که از صبح تا شام جویده بود را دور از چشم ما - برای این که آن را کش نرویم - از دهان در می آورد و جایی می چسباند تا صبح دوباره آن را در دهن بگذارد و بجود تا شب .. بی زبون سقز که چندین روز آسیاب می شد و بو وصدا ازش در نمی آند . دیگر کشش باد شدن و ترکیدن هم نداشت .. اما آبی بی زرنگ تر بود و زیر نگاه تیز بینش چیزی در نمی رفت .. یک شب که خواهرم می خواست آدامسش را بچسباند آبی بی  فهمید و شروع کرد اندر مذمت سقز داد سخن دادن شاید بتواند از سر خواهرم بیندازد دیگر سقز نخورد و با لب و لوچه اش ادا و اطوار در نیاورد و باد کنک درست نکند .. آن شب آبی بی با صراحت گفت آیا شما می دانید این سقز که می خورید چیست ؟ و در ادامه گفت این سقز ها که می روید بابتش پول می دهید پوست کون امریکایی هاست که درست می کنند و برای ما می فرستند تا در دهان بگذاریم و بخوریم .. حالا فهمیدید بابت چه چیز ها پولتان را دور می ریزید ؟! آبی بی وقتی این ها را می گفت لابلایش هم اق و اوق می کرد و ادای بالا آوردن در می آورد .. بسا باشه ادا هم نبود و جدی جدی حالش را سقز یعنی پوست کون امریکایی ها به هم می زد ...
کم کم ما هم باورمان شده بود که سقز پوست کون امریکایی هاست اما نمی دانم چطور بود که با این وجود دوباره هم می رفتیم پول می دادیم می خریدیم و می خوردیم ..
آبی بی می گفت این امریکایی های کافر و خدا نشناس برای این که از ما مسلمان ها انتقام  بگیرند پوست کونشان را می کنند با آن سقز درست می کنند و برای ما می فرستند تا بجویم و دهانمان نجس شود و شیطان در دهانمان خانه کند تا در وقت مردن نتوانیم آقا را صدا بزنیم به دادمان برسد ..
فکر می کنم اولین بار در عمرم این آبی بی بود که می دیدم ایدئولوژی و مذهب را به خدمت سیاست گرفته و به کمک آن امریکا را این طور تحریم می کرد ..
باور کنید هزار تا تحلیل و تفسیر اقتصادی به اندازه این فتوای آبی بی که می گفت سقز پوست کون امریکایی هاست نمی توانست حس انزجار و نفرت را در ما برانگیزد ..