شاهنامه حکيم فردوسي و مثنوي مولاناي بلخي

اولين مطلب است و اگر آدم دل خود ندارد و دقت نکند چنان هو مي شود که جواب اين هو را با هيچ هويي نمي تواند داد ... مخصوصا در اين ايام که صدها و بلکه هزار ها نويسنده جورواجور سر بلند کرده اند و به برکت  اي تي و فضاي اينترنتي دست به نوشتن برده و دل به نويسندگي سپرده اند ..که اگر دير بجنبي و حواست نباشد چنان شوتت مي کنند که  روبرتو کارلوس برزيلي رئال مادريدي هم به گردش نرسد ... به قول خودشان به چالشت مي کشند، پوزت را مي زنند و  دمار از روزگارت در مي آورند ...
و اما بد نيست براي اين که دوستان زياد به خودشان فشار نياورند تا سر از چند و چون فکر و ذکر اين حقير تازه وبلاگ ديده در آورند چند کلمه اي خودم بگويم و خيال همه را راحت کنم که اصولا چگونه موجودي هستم و چطور فکر مي کنم . راستي هستم ، چپي هستم ، اصلاح طلبم و مشارکتي ، يا موتلفه و افراطي تفريطي !؟ باور کنيد هيچکدام و باور کنيد همه اين ها  را که اسم آوردم يکجا هستم . لابد اگر فوري نگوييد اين ديگر چه موجود خفن و پاچه پاره اي است مي پرسيد چگونه ؟! حالا مي گويم :
وقتي با يک آدم پر مدعاي مغربي و يا فرق نمي کند مشرقي روبرو مي شوم که هيچ کس را فلان خودش هم حساب نمي کند و فکر مي کند همه عالم و آدم اصلا بدهکار به جنابش دنيا آمده اند و بايد حالا حالاها از محضرش تلمذ کنند و چيز ياد بگيرند و موجودي بشوند مثل ايشان از هر لحاظ ......آن وقت است که رگ سيدي و بنياد گرايي و يک دندگي ام گل مي کند و مي زنم به تيپ و تار هر چه آدم آن جوري است ..... و اما اگر طرف حسابم نخواهد به اصطلاح خودش و راه و رسمش را زور چپان کند و دنبال اين باشد که در يک تعامل و تبادل فکري و فرهنگي داد و ستد و بده بستان کند من هم مي شوم يک اصلاح طلب سرشار از ملاطفت و ملايمت  ، چون چاکر حرف حسابم .... اين روز ها که مد شده عده اي را ملي گرا مي خوانند و عده اي را مذهبي و جماعتي هم آمده اند وسطش را گرفته اند و خود را ملي  ، مذهبي عنوان داده اند بدون اين که بتوانند تعريفي درست از آن به دست دهند و اين ژست را از اين بابت مي گيرند تا مسلمانشان به زمزم شويد و هندو بسوزاند حقير معتقدم شهروند ايراني مي تواند هر دو اين ها باشد ..... اگر بخواهيم در وادي فرهنگ و ادب ايران براي سر خودمان کلاهي ببافيم بايد راست برويم سراغ دو بال بلند پرواز ادبيات فارسي ... يعني شاهنامه حکيم فردوسي و مثنوي ملاي رومي و يا بلخي ... بالي براي اوج گرفتن در فضاي پاک و بي آلايش مليت ايراني و بالي براي بالا رفتن از نردبان تجارب عارفانه انساني و اسلامي ....
در شاهنامه ، فردوسي بزرگ از پير مردي سپيد موي سخن مي گويد که در کوران جنگ ايرانيان با تورانيان و در لحظاتي که کار نبرد سخت گره خورده است پا به ميدان مي گذارد و تير را در کمان نهاده و زه را مي کشد تا هر جا افتاد همانجا حد و حدود ايران زمين باشد .....  در مثنوي نيز مولانا آرشي دارد که دنبال گنج است و چون به او در خواب گفته اند تير از کمان رها کند و هر جا افتاد را بکند چون گنج در آن جا است و او چنين مي کند و چيزي نمي يابد تا اين که روزي تير از دست او رها مي شود و جلو پايش مي افتد و وقتي او همانجا را مي کند گنج را مي يابد ..... يعني همه چيز در درون انسان است ... همان جام جم جهان نمايي که حافظ مي گويد و نهايتا دل انسان را آدرس مي دهد و يا همان که شاعر پارسي گوي به عنوان آب در کوزه و يار در خانه بر آن انگشت مي گذارد ..... انسان ايراني امروز به اين دو بال پهلوانی و فرهیختگی نياز دارد تا ملک و ملکوت را در نوردد ......