حرف های راه راه !!
هم دشمني ، دشمني هاي قديم هم دوستي، دوستي هاي جديد !
بر خلاف امروزي ها که مي گويند دوستي ، دوستي هاي قديم ، حقير که هيچ چيزم مثل آدم نيست مي گويم دشمني ، دشمني هاي قديم ......چون خيلي که طرف زهري مي شد و مثل گرگ تير خورده و مار زخمي امانش نبود انتقام بگيرد ،شبي ،نيمه شبي در پس ديواري خفت مي نشست و همين که سر و کله طرف سبز مي شد، با چاقوي به قول قدرت در فيلم گوزن ها دسته استخواني کار زنجونش از پشت زخمي مي زد و مي رفت ، تا بخواهي روي بگرداني و ضارب نسناس را بشناسي هفت تا کوچه هم گريخته بود .... نهايتا چه مي شد ؟ هيچ چيز ، خانه آخرش اين بود که دست و پا مي زدي و خلاص !! همه چيز ختم به قتل مي شد ....
اما حالا؟ نگو که جگرم آتش مي گيرد . هر چند ديگر خبري از چاقو و چاقوکشي هاي سنتي نيست و همه غلاف کرده اند اما به جاش يک زبان در آورده اند هفت گز که از نيش مار و عقرب جرار و افعي هم بدتر و گزنده تر است ... چنان مي گزدت که فيل باشي از پاي مي افتي ... تازه از اين بدتر اين که اين همه را رو در رو يت مي کند و چشم در چشمت مي دوزد و در کمال پر رويي و وقاحت تا مي تواند بارت مي کند .... حالا بماند که همين کار را با مدل هاي مختلف غير علني و کاملا مخفيانه هم امروزي ها استادند ... آن گونه زير آبت را مي زنند و پيش چشم اين و آن خوارت مي کنند که هيچ ماله و ماستي نمي شود بر آن کشيد و يا ماليد ... کمترين آن فحش ناموسي است که پله پله بالا مي رود تا مي رسد به تهمت و افترا و بهتان هاي عظيم .... آن وقت آدم مي سوزدش وقتي عده اي مي گويند خنجر از پشت زدن نامردي است اما از زخم زبان که پدر جد آن است در تخريب و تا فيها کردن دم نمي زنند ... باور کنيد اگر نيش چاقوي آن داش مشتي و يا لات و لوط زير گذر نامردي بود زخم زبان هاي مدرن امروزي غير از اين که نامردي است پاچه پارگي و بي حيايي و دريدگي را هم به پيوست دارد .. تازه به اينجا هم ختم نمي شود که اگر مي شد بگذر داشت ، خودت را که خراب مي کنند هيچ دست از سر زن و فرزند و ايل و تبارت هم بر نمي دارند و تا آن ها را هم همراه تو بدنام و نشان نکنند کرمشان از جنبيدن نمي افتد و کله مرگش را نمي گذارد ...
و اما دوستي ها ..... اين را هم قبول ندارم که دوستي ، دوستي هاي قديم .... مگر رفقا در گذشته چه گلي به جمال رفقا مي زدند که امروزي ها نمي زنند ؟ خيلي که هنر مي کردند و تخم دو زرده مي گذاشتند اين بود که در يک ماجراي عشقي مشترک يکي از دو نفر پا پس مي کشيد و ميدان را براي ديگري باز مي گذاشت .... داش آکل بود که دندان به جگر مي گذاشت و خودش را کنترل مي کرد تا يک وقتي نرود سراغ دختر رفيق تازه گذشته اش که اعتماد کرده و زن و بچه اش را به او سپرده است !! مثل اين که دختر جواني که حکم نوه داش آکل را داشته ملک طلق او بوده که حالا چون از او در گذشته در حق رفيق مرده اش خيلي خدمت کرده است ... يا اگر مسئله مالي بود در حد 4 قرون و 5 قرون بود که طرف وقتي دانگ دوستي را مي پرداخت او را براي هميشه مديون خود کرده بود .... اما امروز ... بنازم قدرت پروردگار را ، رفيق بازي دارد بيداد مي کند . با يک تلفن يک هو مي بيني ميلياردها تومان جابجا شد و دوستي مفلس و آس و پاس چشم به هم زدني از اين رو به آن رو شد ... امروزه روز لازم است فقط يکي از دوستان عهد شباب به جاه وجلالي رسيده باشد تا نانت تو روغن باشد ، هنوز لب تر نکرده از فرش به عرش بکشاندت و چنان بر خر مراد سوارت کند که کسي را ياراي پياده کردنت نباشد و هفت پشتت هم بخورند ته نکشد ...
حالا خدا وکيلي شما بگوييد رفيق بازي در اشل امروز با قديم قابل مقايسه است ؟ لازم است گربه خانه اتان از پشت بام خانه فلان صاحب منصب يک بار رد شده باشد همان را نشاني بدهي نشانت مي دهند دنيا دست کيست ؟! و امروزي ها رفيق بازترند يا ديروزي ها ؟! و دوستي ، دوستي هاي قديم است يا رفاقت بازي هاي جديد ؟!
اگر چاکر مي گويم دشمني ، دشمني هاي قديم و دوستي، دوستي هاي جديد ، به اتان بر نخورد و خورده نگيريد ! تو بحر قصه برويدخواهيد ديد حرفم بي راه که نيست هيچ خيلي هم راه راه است ....!