سگ دم بريده   ....

      

هميشه صبح هاي زود که راه مي افتاد برود پادگان وقتي مي خواست از کوچه پس کوچه هاي محله اشان که تنگ و تاريک و خاکي بود عبور کند دلش زير هول بود .. چون چند تا سگ سياه هميشه اون وقت صبح اونجا مي پلکيدند ...
يکي از اين سگ ها که دم نداشت هارتر از بقيه بود  مي گفتند از وقتي کارگر افغاني دم آن را با بيل زده قطع کرده تا درسي باشد براي ديگر سگ ها ، هارتر و درنده تر شده است ...  بچه ها اسم آن را گذاشته بودند دم بريده ...    هر چند نسبت به بقيه يک چيز کم داشت اما پر رو تر و دريده تر بود ٬  تا پاچه آدم را نمي گرفت ول کن معامله نبود ..  
آن روز صبح هم دم بريده  قبل از بقيه سگ ها سر و کله اش پيدا شد  ...  يک هو مثل جن سر راه عباسعلي سبز شد . عباسعلي که شنيده بود نبايد از سگ فرار کنند چون اگر از او بگريزند جري تر مي شود و آدم را دنبال مي کند  با هر زور و ضربي بود خودش را راضي کرد سر جايش بايستد و تکان نخورد ..   همين که ايستاد دم بريده هم آرام گرفت ...   چند متر دورتر ايستاده بود ...و بر بر عباسعلي را نگاه مي کرد ...   منتظر بود راه بيفتد تا به طرفش حمله کند ...   زير نور چراغ شهرداري عباسعلي به خوبي دم بريده را برانداز کرد... زبون بسته خيلي بد قواره شده بود...    تا آن روز عباسعلي  نه سگ به آن خواري ديده بود و نه فکر کرده بود دم يک حيوان تا اين اندازه مي تواند به او زيبايي بدهد و برازنده اش باشد که حالا چون دم بريده دم ندارد اين قدر بد ترکيب و عبرت شده است .. مخصوصا وقتي دم بريده يک لحظه چرخيد و چشم عباسعلي به پشت او افتاد دلش بد جوري به حال او سوخت  ..  يک لحظه از مغزش گذشت حيوان حق دارد اين قدر وق وق کند ...  هر کس ديگري هم بود همين کار را مي کرد  ..  عباسعلي به فکر افتاد که وقتي کارگر افغان دم دم بريده را با بيل قطع  مي کرده  زبون بسته چه حالي داشته است ؟!آيا خون هم آمده است ؟! عباسعلي خيلي از خون وحشت داشت ..
دم بريده ديگر صدا نمي کرد ...   اما از سر راه هم کنار نرفته بود ...   ايستاده بود و نگاه مي کرد  ...  عباسعلي پيش خودش فکر کرد نکند او را با کارگر افغان عوضي گرفته باشد و دخلش را بياورد . مخصوصا که يادش آمد در سرباز خانه بچه ها مي گويند لپ هاي باد کرده و چشمان نيمه باز با بيني کوچک و سر بالايي که دارد  خيلي به افغاني ها شباهت دارد ...  
- نکند اين حيوان من را با کارگر افغان عوضي گرفته باشد و بخواهد انتقام بگيرد ؟
دست کرد در جيبش ، دستش خورد به پاکت پلاستيک که مادرش در آن براي او يک تکه نان و يک کباب شامي که از شب مانده بود گذاشته بود تا در پادگان ناشتا شود ...    دل را يک دل کرد  . پاکت را در آورد .  با صداي خش و خش پاکت پلاستيک دم بريده هم خرناس کشيد  .  نان و کباب شامي تنها چيزي بود که عباسعلي داشت و به درد دم بريده مي خورد و مي شد با آن دل او را به دست آورد.  بسته را از جيبش کشيد بيرون  ..  خيلي يواش انداخت جلو دم بريده  ...  حيوان اول آن را بو کشيد و بعد شروع کرد به خوردن .. آن قدر خورد تا تمام شد ..  عباسعلي هم صبر کرد تا خوب بخورد ..   در تمام مدت به فکر کارگر افغاني بود که با بيل چگونه دم اين حيوون را قطع کرده است  ؟ ! وقتي تکه شامي را ديد دم بريده دارد گاز مي زند به ياد مادرش افتاد که سفارش کرده بود خودش بخورد و ندهد به سرباز ها ... اگر مادرش مي فهميد کلي به دم بريده نفرين مي کرد .  مادر عباسعلي عادت داشت هر کس اذيت ازاري به خودش و ديگري مي رساند او را به باد نفرين بگيرد . اين که طرف آدم باشد يا حيوان و يا هر چيز ديگر فرق نمي کرد . همه را نفرين مي کرد  .  وقتي تنها يخچال خانه خراب شده بود مادر عباسعلي چنان آن را نفرين کرده بود که در و همسايه جلز و ولز او را شنيده بودند  ..  يک روز هم وقتي سرش گرفته بود به چارچوب در مطبخ که کوتاه بود جوري آن را نفرين کرده بود مثل اين که چارچوب هفت تا جان دارد  .. که اگر يکي از آن نفرين ها مي گرفت چارچوب در مطبخ طرفه العيني داغون مي شد ..
دم بريده که تکه نان و کباب شامي را خورده بود در حالي که در دهانش را مي ليسد زل زده بود به عباسعلي ...  لابد ديگر يقين کرده بود او کارگر افغاني نيست ..  اين را عباسعلي خيال مي کرد .  درست هم فکر مي کرد .  اصلا از اول هم دم بريده چنين تصوري نداشت . چون سگ موجود با هوشي است که لازم است طرف خود را يک بار ببيند تا هيچ وقت آن را فراموش نکند .  سگ ها از راه بو افراد را مي شناسند و بو  مثل قيافه نيست که کسي بتواند آن را تغيير بدهد تا شناخته نشود ..
عباسعلي که ديد دم بريده آرام او را نگاه مي کند خواست يواشکي از کنار او رد شود . قدم دوم را که آمد بردارد دم بريده پريد جلو  و وقي کرد ..
- عجب سگ بي معرفتي  ... محبت سرش نميشه ..  حقش بوده ....
مي خواست بگويد حقش بوده که کارگر افغان اين طوري دخلش را آورده اما دلش راضي نشد ..  چون نداشتن دم ٬ سگ زبون بسته را بد جوري زشت و بد ترکيب کرده بود . 
عباسعلي دوباره چند دقيقه اي ايستاد .  هر دو به هم نگاه  کردند ..   دلش مي جوشيد ..   مخصوصا که اين روز ها آماده باش هم بودو اگر دير مي کرد زير نگاه آجوداني دم در نمي توانست به راحتي رد شود   .. هر چند اين روزها زودتر راه مي افتاد اما اين يک ساعت هم کم کم داشت ته مي کشيد ..  خوشبختانه خانه اشان از پادگان زياد دور نبود ..
صداي انفجار  !!! ناگهان در شهر پيچيد ..  چون چيز تازه اي نبود و در اين چند ماه که از جنگ مي گذشت همه به آن عادت کرده بودند او هم زياد به آن توجه نکرد .  يک لحظه خواست فکرش برود ....     اما به ياد گفته مادرش افتاد که هميشه به او مي گويد :
- مادر هيچ وقت فکر بد نکن !
با اين وجود کمي هم نگران شده بود ...    دل را به دريا زد و يک قدم به جلو برداشت ..    
اين بار دم بريده  تکه کوچکي از دمش را که مانده بود - و زشتي اش را همين ذره دم بيشتر مي کرد -  شروع کرد به تکان دادن  ..  عباسعلي بيشتر دلش به حال او رحم آمد ..   هچ وقت تا بحال به اين فکر نکرده بود که چيزهاي زشت ترحم را در آدم بر مي انگيزد .. هميشه خيال مي کرد  رفاقت و قرابت باعث ترحم افراد نسبت به هم مي شود  ...  اگر دلش مثل سير و سرکه نمي جوشيد خيلي چيز هاي ديگر هم دستگيرش مي شد... مثلآ اين که خدا هم  از اين جهت رحمان و رحيم است که همه بنده ها نسبت به او ناقص هستند و از او کمتر دارند ...   يا دستگيرش مي شد که هر آدم مظلوم  بخشي از زيبايي اش را از دست داده  وهمه به ّهمين خاطر به او ترحم مي کنند  ... دستگيرش مي شد که همه آدم هاي بي رحم و قصي القلب چون درست نمي بينند و متوجه زشتي ها نمي شوند بيرحم هستند و خيلي چيز هاي ديگر بود که اگر عباسعلي دلش نمي جوشيد و ترس از دير رسيدن و جريمه شدن نداشت برايش حل مي شد ...
يک قدم برداشته بود و دم بريده نه تنها اعتراض نکرده بود که دم بريده اش را هم با هر زحمتي بود تکان داده بود .. همان صحنه زشتي که دل عباسعلي را لحظه اي قبل از جا کنده بود  .. 
قدم دوم را برداشت ..   اين بار هم دم بريده که گويي تلاش مي کرد دمش را روي کولش بگذارد شروع کرد به دويدن  ...  آن قدر رفت تا رسيد به آخر کوچه و پيچيد سمت راست  ...   درست در جهت مخالف مسيري که عباسعلي بايد مي رفت ...   عباسعلي قدم ها را بلند تر و تند تر بر مي داشت تا زود تر برسد ... 
جلو در پادگان هم همه اي بر پا بود ...   ماشين هاي آتش نشاني که  از لوله هاي خالي از آب که روي زمين پهن شده بود مي شد فهميد دارند جمع مي کنند بروند ...  
عباسعلي خودش را لابلاي جمعيت گم کرد تا چشم افسر نگهبان و جناب سرهنگ که آنجا ايستاده بودند و با هم حرف مي زدند به او نيفتد ..  
اما ناگهان افسر نگهبان که در بين جمعيت گويي دنبال کسي مي گردد چشمش افتاد به عباسعلي !!
- گجايي تو بنده خدا ؟ فکر کردم سر پست بوده و پودر شده اي ؟!!
عباسعلي که هنوز از جزييات حادثه خبر نداشت گفت :
- مگه چي شده ؟
- چي ديگه مي خواستي بشه  انبار ذخيره رفت هوا ....   
عباسعلي به ياد دم بريده افتاد و اين که نگذاشته بود سر وقت به پادگان برسد...اما اين بار او دلش به حال خودش مي سوخت ... دم بريده در نظرش خيلي زيبا شده بود ....