مي گويند در زمان جنگ جهاني دوم در ايران قحطي قند و چايي بوده است و مردم و خصوصا دهاتي ها که مصرف اصلي اشان  بعد از کار سخت يوميه چند تا پياله چاي داغ و لب سوز قند پهلو است از اين بابت به شدت در تنگنا قرار گرفته و حالشان گرفته بوده است ..   
در آن هیر و بیر آقا زاده يکي از رجال که در آن ايام جواني شنگل و منگل بوده است  - البته منگل به فتح ميم و نه ضم آن  که به آدم هاي خل و چل گفته مي شود - و مي خواسته قطعه زميني از ارثيه پدري خود را بفروشد و چون به سن تکليف نرسيده بوده کسي حاضر به معامله با او نمي شده مگر اين که معتمد و بزرگ ده زير قباله را امضا’ کند براي اين که بتواند از اين مانع بگذرد و پولي به جيب بزند و خرج سور و سات جواني و الواتي کند در يکي از روز هاي بحبوحه جنگ جهاني به بازار مي رود و با هر ترفندي است دوتا کله قند * بزرگ هر کدام قد يک ادم را از انبار احتکار تاجري از خدا بي خبر بيرون مي کشد و آن را به قيمتي گزاف مي خرد و نفس زنان و با هر زحمت و مرارتي است خودش را مي رساند به منزل جناب ناصر الشريعه که حرفش حجت بوده چه رسد به سايه دستش که مردم به احترام آن حلال را حرام و يا برعکس می کردند !! در مي زند و چون ظل گرماي ظهر بوده   ناصر الشريعه هم  در منزل حضور داشته در حالي که دلش لک زده بوده براي يک پياله چاي دارجلينگ هندوستان با چند تا حب قند مرغوب حاجي قنبر .....ناصر الشريعه وقتي مي شنود آقا زاده مرحوم مرحمتشان.... است که اين موقع روز آن هم با دو تا کله قند يزدي که هر کدام قد يک آدم بوده  تقاضاي ديدار دارد اجازه دخول مي دهد... آقا زاده  وارد مي شود سلام مي کند و دو تا کله قند را که زير بغل زده بوده مثل دو تا شمع ريخته مي گذارد کنار ديوار اتاق ناصر الشريعه ....و خودش دو زانو روبروي ايشان به زمين مي نشيند..... ناصر الشريعه که قند ها گويي در دلش آب شده باشد مي گويد : آقا زاده فرمايش ! و آقازاده کاغذي را از جيب در مي آورد و دو دستي تقديم مي دارد ....ناصر الشريعه که نمي توانسته از خير قند ها که کنار ديوار به او چشمک مي زده بگذرد چشمش را مي بندد و صدر و ذيل نوشته را توقيع مي فرمايد و به آقا زاده بر مي گرداند.....    آقا زاده هم که مي بيند کار خود را کرده و به مقصود نايل آمده است از جايش بلند مي شود تا خدا حافظي کرده و رفع زحمت نمايد که ناصر الشريعه تعارف مي کند : حالا تشريف داشتيد ! و آقا زاده در جواب مي گويد :  بودن در محضر شما عمر آدم هم حساب نمي شود اما به سر مبارکتان قسم سرکار عليه والده در منزل ميهمان دارند و به من امر کرده اند سر راه  اين دو تا کله قند را گرفته و مثل باد برايشان ببرم  که اگر اين عذر نبود باز هم علاقه داشتم باشم و فيض ببرم !! آقا زاده اين را مي گويد و دو تا کله قند را مي زند زير بغل و هنس هنس کنان از در خارج مي شود .... علي مي ماند و حوضش....    ناصر الشريعه و قباله امضاء کردهاماخشک و خالي همراه با خيالاتی بر باد رفته......  
همه اين ها را گفتم تا اين را گفته باشم که امريکايي هاي هفت خط دست کمي از آن آقا زاده نابکار ندارند ... آن ها هم همين جور وارد افغانستان و عراق شدند.... يک دموکراسي و حقوق بشر سر دستشان بلند کردند و ملت بيچاره را که سخت گرفتار قحط آزادي و آسايش و رفاه بودند را به آن دل خوش داشتند اما وقتي امضا’ را گرفتند و جا خوش کردند و کار از کار گذشت مردم ديدند از دموکراسي خبري نيست و آن چه ديده اند سرابي بيش نبوده است .....حالا فهميديد ربط دموکراسي امريکايي با کله قند يزدي چيست ؟ باز هم بگوييد يزدي ها ببو هستند!! و اما سنخیت دموکراسی امریکایی با حیلت آقا زادگی چه چیز می تواند باشد بماند ...

* قند يزدي که مشهور است را قند ريزهاي يزدي در قالبي مخروطي مي ريزند که وقتي از دستگاه در آمد شکل يک هرم پيدا مي کند....سفيد چون برف که به آن مي گويند کله قند ....   کله واحد شمارش قند هم هست...  يک کله قند  ، دو کله قند  و .....