اسب بخار و جناب ذوالجناح ...

تازه تلویزیون در آمده بود و ما هم یک دستگاه تلویزیون بلر به اندازه یک کمد گنده خریده بودیم ... خوب یادمه وقتی گوینده مردی بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد آ بی بی فوری چادرش را پیش می کشید و به قول خودش محکم رو می گرفت تا چشم نامحرم که داشت اخبار می گفت به او نیفتد .. پیرزن خیال می کرد چون او آن نامحرم را می بیند او هم که چشم به دوربین دوخته دارد او را دید می زند ...
حالا این روحیه را داشته باشید تا اصل ماجرا را براتون بگم ......
هر روز ساعت ۱ بعد از ظهر که می شد رادیو برنامه کارگر داشت ... رسم بود در آن برنامه با یکی از کارگرها مصاحبه می کردند و یک بخش کوتاهی را هم اختصاص داده بودند به مسائل فنی و صنعتی کارخانجات ... یک روز گوینده رادیو داشت از اسب بخار حرف می زد .. همین که کلمه اسب بخار را به زبان آورد دیدم آبی بی زد زیر گریه ... حالا گریه بکن کی نکن ... مگر می شد جلو او را گرفت ..؟ وقتی خوب گریه کرد .. گفتم آبی بی مگه چطور شد که این جوری منقلب شدید ؟ گفت : مگه نشنیدی داشت از جناب ذوالجناح ( اسب آقا امام حسین ) حرف می زد ! من اول متوجه نشدم اما وقتی آبی بی بیشتر از اسب آغا تعریف کرد تازه فهمیدم که پیر زن اسب بخار را با اسب آغا اشتباه گرفته و همین که یک کلمه اسب به گوشش خورده حواسش رفته به کربلا و آن ماجراها ...
گفتم آبی بی  این آعا داشت از اسب بخار حرف می زد که هیچ ربطی با اسب آغا و ذوالجناح نداره ..
آبی بی گفت : شما جوون جاهل ها پاک لامذهب شده اید .. مگه غیر از اسب آغا اسب دیگری هم هست  که الهی قربون خاک پای اون برم من .. این را گفت و دوباره از سر نو زد زیر گریه .... آبی بی گوشش بدهکار هیچ حرفی نبود و فقط و فقط چیزهایی را می شنید که دوست داشت بشنود ..
بعد ها فکر کردم چقدر ساده لوح و بیچاره اند آن هایی که خیال می کنند می توانند به سادگی ریشه اعتقادات را در این مردم بخشکانند ... که اگر با میلیون اسب بخار نیرو هم دست به کار شوند حریف اسب آغا یعنی جناب ذوالجناح نخواهند شد ...